تبليغاتX
سلام سینما - رویاهای غریب یک مرد آندلسی
 
سينما گستره آن چيزهايی است كه توضيح ناپذيرند (روبر برسون) ### فيلمها ادامه دهنده دوران كودكی اند و هر كسي با توسل به آنها می خواهد آزادتر، قدرتمندتر و جذاب تر باشد. (مارلون براندو) ### من قهرمان ناقص فيلم زندگي خودم هستم. (رابرت ردفورد) ### انسان زماني به بلوغ می رسد كه طعم تنهايی را چشيده باشد. (پل نيومن) ### بهترين فيلم من لبخند من است و لبخندها خدا را ستايش می كنند. (جك نيكلسون) ### درخشان ترين تاجی كه اشخاص بر سر می نهند در آتش كوره ها گداخته می شود. (چارلي چاپلين) ### ستاره شدن معادل با آزادی است و اين تنها معادله ‌ای است كه اهميت ندارد. (داستين هافمن) ### استعداد آدم ها در نوع انتخابهای آنها جلوه مي كند. (رابرت دنيرو) ### اگر خلقت آفرينش توصيف ناپذير است، چرا خدا بايد از ما بخواهد كه در برابرش زانو بزنيم؟ (لارس فن ترير) ### سينمای خوب چيزی است كه ما توانايی باور كردنش را داشته باشيم و سينمای بد چيزی است كه برای ما غير قابل باور باشد. (عباس كيارستمی) ### سينما پديده جالبی است چراكه قادر است تا جنبه ميرای زندگی را ضبط كند. (ژان لوك گدار) ### بهترين فيلم فيلمی است كه برای كر و لال ها ساخته شود. (سرگئی پاراجانف) ### آنان که نخواهند چیزی را تقلید کنند نمی توانند دست به خلق چیزی بزنند. (سالوادور دالی) ### زندگی گره ای نیست که در پی گشودن آن باشیم، زندگی واقعیتی است که محکوم به تجربه آن هستیم. (سوزان کی یر گارد) ### سینما آشکار نمی سازد بلکه پنهان می دارد. (کارل تئودور درایر) ### سينما توهم بزرگي است که واقعي تر از خود واقعيت مي شود. (لوئیس بونوئل)

لوئیس بونوئللوئيس بونوئل در 22 فوریه سال 1900 در شهر کلاندا اسپانيا ديده به جهان گشود. دوران کودکی را در زادگاه خود سپری کرد و از همان کودکی به سوی سينما گرايش پيدا نمود. در بیست سالگی، برای آشنایی با تکنیک سینما مدتی به عنوان دستيار نزد "ژان اِپشتاين" کار کرد و توانست در آن مدت تجربه های ارزشمندی را کسب کند.

در سال 1922، مکتبی به نام سورئالیسم یا فرا واقعیت بوسیله "آندره برتون" بنیان نهاده شد. بونوئل که ذهن طغيانگرش از مدتها قبل عليه مبانی مذهبی، اجتماعی، اخلاقی غربی و منطق بورژوايی هنر بپا خواسته بود از آن به شدت استقبال کرد. طولی نکشید که "ژرمن دولاک" بر اساس سناريويی از "آنتوان آرتو" نخستين فيلم سوررئاليستی به نام "صدف و مرد روحانی" در سال 1927 و ساخت. اين فيلم سرگذشت حيرت انگيز جوانی معلول و غیر عادی است که برای جلب نظر زنی زيبا با ژنرالی صاحب قدرت به مبارزه بر مي خيزد. در اين فيلم حملات شديد به کليسا و مسيحيت به صورتی خواب گونه و کابوس وار و شاعرانه انجام مي شود.دو سال پس از این فیلم و در سال 1929 "من ری" با الهام از شعری از "روبر دسنوس" فيلم سوررئاليستی دیگری با نام "ستاره دريایی" را ساخت، فیلمی که در آن دنيا به شکلی سيال در هم فرو می رود و فرم هايی عجيب ايجاد می شود که در آن انسانها چون ماهی های آکواريوم در هم می پيچند و کابوس های خوفناک با طنز و احساسی شاعرانه در هم می آميزند.

 اگرچه ساخته شدن آثاری همانند "صدف و مرد روحانی" و "ستاره دريایی" به نوعی مکتب سورئالیسم را وارد عرصه سینما کرد، اما در واقع هیچ یک از آنها اثری تمام و کمال سورئال به حساب نمی آمد و تا آن زمان نمی شد به قطعیت گفت که سینمای سورئال متولد شده است. تا اینکه در سال 1928 لوئیس بونوئل به همراه نقاش برجسته این مکتب، "سالوادور دالی" با فیلم صامت "سگ آندلسی" نخستین فیلم سورئال به معنای واقعی را ساخت و بدین ترتیب گام بزرگی در جهت بيان مضامین سوررئاليستی در سینما برداشت. "سگ آندلسی"که اثری بر مبنای رؤیاهای سالوادور دالی بود، توانست تا قدرت سينما را در بيان مفاهیم مانیفست سوررئالیست ها جلوه گر سازد و به عبارت دیگر موفق شد تا انقلاب سوررئاليستی را به عالم سينما نیز بکشاند. این فیلم نخستین فیلم سورئالی بود که مورد تایید سردمدار مکتب سورئال، "آندره برتون"، قرار گرفت. بونوئل و دالی برای خلق این اثر  نقطه ديدشان را از يک تصوير رويايی اخذ کردند که در جایگاه خود تصوير ديگری را به دنبال بیاورد تا بدین وسیله کليت پبوسته ای شکل بگیرد. اگر تصوير يا ايده ای ناشی از خاطره يا الگوی فرهنگی آنها بود و يا دارای رابطه ای خودآگاه با يک ايده قبلی بود کنار گذاشته می شد و بدين سان بود که آن دو توانستند تا به يک تجربه ناب سوررئاليستی دست یابند. در پيدايش "سگ آندلسی" هيچ گونه توجه منطقی، زيبايی شناختی به مسائل تکنيکی مد نظر نبود و از این روست که قادر شده تا يک عملکرد آگاهانه "ناخودآگاه روانی" را ايجاد کند. بدین ترتیب این فیلم نمی کوشد تا يک رؤيا را تداعی کند، هر چند که از مکانيسمی شبيه مکانيسم رؤيا بهره مي گيرد. در "سگ آندلسی" نه از سگ خبری هست و نه از آندلس و به شیوه ای کنایی از اشعار شخصی بونوئل اقتباس شده و همین عنوان مبهم استقلال و سازش ناپذیری فیلم را نمایان می کند. فیلم با یک رشته تصاویر صحنه – صحنه ای، با تکیه بر هدف کارکرد هنر سورئالیستی آن سالها برای تمسخر بوروژوازی زمان، معنا می یابد. این سکانس ها را اگر به نمایش نمادهای سورئالیستی خلاصه کنیم و در واقع با فرهنگ سورئالیستی تماشایشان کنیم، معانی خود به خودی به دست می آیند. از جمله اینکه تیغ و چشم، نمادهایی از تذکیر و تانیث هستند و در ابتدای فیلم شکافتنن چشم با تیغ، تصور تماشاگر را از نظم دنیای امروز بر هم می زند. "سگ آندلسی" با عصیانگری علیه منطقی که آرمان های جامعه ای از هم پاشیده را نظام می دهد، در هر دوره ای می تواند موثر باشد. "سگ آندلسی" را شاید بتوان به جرات مهمترین فیلم مکتب سورئال دانست. فیلم سرشار از ارجاعات درونی و بیرونی است، بدین شکل که حتی تدوین آشفته و جابه جایی فیلم که به زمان و مکان خدشه وآرد می کند (یعنی همان سبک مونتاژ پساکوبیستی که قطعیت دیدن را مورد تردید قرار می دهد.) به معنای به سخره گرفتن فیلم شاعرانه – غنایی است. این فیلم با میان نویسهای بی معنا نقطه گذاری شده است و در واقع سعی دارد با فروکاستن فیلم به پوچی و بی معنایی ضربه یکدیگر بر سینمای صامت و آوانگارد وارد آورد.

نمادگرایی عامدانه و اسرار آمیز فیلم (الاغ ها، مورچه های کف دست، پیانوهای بزرگ، باسن زنی که دیزالو به پستهانهایش می شود و....) تا مدتها موضوع بحث منتقدان بود، اما چندی است نظرها متوجه ساختار تدوین فیلم شده است که این تصاویر را خلق کرده است.سگ آندلسی نوع دیگری از فیلم آوانگارد است که در آن دو عنصر روایت و بازیگری باعث مشارکت روانی تماشاگر در طرح یا صحنه ها می شوند. و در همین حال تماشاگر از آنجا که نمی تواند با قهرمانان همدردی کند یا برای فیلم معنا و پایانی بیابد از آن فاصله می گیرد؛ این فیلم در واقع تصویری است از آن حساسیت از هم گسیخته یا "آگاهی دو جانبه" که سورئالیسم در نقد خود از ناتورالیسم، آن را ستود.

پس از "سگ آندلسی" و در سال 1930 بونوئل باز هم به کمک دالی اثری تحت عنوان "عصر طلايی" را ساخت، فیلمی که در آن تصاوير کابوس گونه و هولناک در هم می آميزد و بونوئل به عمد عليه نهادها و ايدئولوژی های اجتماعی و اخلاقی نظام بورژوايی دنيای غرب بپا می خيزد.

در سال 1933، بونوئل فيلم مستندی تحت عنوان "سرزمین بدون نان" را کارگردانی کرد. اثری که از برجسته ترين فيلمهای کوتاه و مستند تاريخ سينما به حساب می آید. پس از این فیلم مستند، بونوئل به پيشنهاد کمپانی "برادران وارنر" برای کار در زمينه صداگذاری فيلم عازم پاريس شد و بين سالهای 1935 تا 1937 چهار فيلم داستانی و يک فيلم کوتاه را ساخت که البته اسم خود را در عنوان بندی هیچ یک از آنها قرار نداد. در سال 1938 برای مدتی به نمايندگی دولت اسپانیا به هاليوود رفت اما پس از مدت اندکی و با روی کار آمدن فرانکو بار ديگر به کمپانی "برادران وارنر" بازگشت. در اين سالها او تنها به ساخت فيلمهای تجاری پرداخت تا اينکه در سال 1950 با ساخت فيلمی در رابطه با زندگی خشن و بی سرانجام کودکان و نوجوانان مکزيکی به نام "فراموش شدگان" بار ديگر خود را در عرصه سینما مطرح کرد و توانست جايزه بهترین کارگردانی را از فستیوال فیلم کن برای خود به ارمغان آورد. فیلم درباره بچه های فقر زده ای است که به دست فراموشی سپرده شده اند و در آلونکهای حومه مکزیکوسیتی زندگی پر از فلاکتی را می گذرانند. گروهی از آنان به بزهکاری های متفاوت در شهر های مدرن روی آورده اند و تعدادی دیگر در دارالتأدیب به سر می برند. در این میان تنها چیزی که واضح است سرنوشت محتوم آنان به نابودی است. در "فراموش شدگان"، بونوئل به شيوه هم وطنش "پابلو پيکاسو" عناصر واقعيت را به گونه ای جزء به جزء تشریح می کند و با بازسازی آن بر پرده، همراه با تدوينی تکان دهنده به بيان تند و خشن واقعيت می پردازد و نیز از سویی دیگر با نگاهی ژرف و عمیق تا اعماق مسائل اجتماعی فرو می رود و آنها را می کاود و در مرحله بعد با تخيلات و تصورات رويايی خود آنها را به شیوه ای سورئالیستی در هم می آمیزد. درون مایه اجتماعی فیلم، سقوط و بزهکاری نوجوانان است و طرح داستانی آن براساس گزارشهای پلیس شکل گرفته است. شخصیتهای آن نیز همه واقعی هستند. بدبینی بونوئل به تصویر دنیایی منجر شده است که راه گریزی جز مرگ در آن نیست، اما این تصویر نه تبلیغاتی است و نه در پی بازگوی نصیحت های اخلاقی. صحنه های تلخ و تاثیر گذار فیلم با صراحتی قاطع به نمایش به در می آیند و در مجموع، اثری متضاد با سینمای دوره خود می آفریند، که نمادهای سورئالیستی، رویا، شانس و سویه ی تاریک زندگی به اصالت آن رنگ حقیقت می زند.

لوئیس بونوئل"صعود به آسمان" عنوان فيلم بعدی بونوئل پس از "فراموش شدگان" بود، که در سال 1951 ساخته شد و با وجود ارزش هنری فوق العاده، نتوانست از حیث شهرت در رده "فراموش شدگان" قرار بگیرد. اثری کابوس گونه و وهم آور که درباره سرگذشت سفر عده ای است که در میانه راه ناچار می شوند با يک اتوبوس از روی تنگه ای در بالای کوهستان عبور مي کنند. تصاوير رؤيايی بونوئل در لحظاتی حساس با قطع فيلم به آن حالتی کابوس گونه می بخشد.

   در سال 1952 فيلم "مرد بی رحم" را ساخت که داستان آن در محيط نامتعارف کشتارگاه اتفاق مي افتد و یک سال پس از آن اثر تحسین برانگیز "اِل" را کارگردانی کرد. "ال" یکی از بهترین آثار بونوئل است که در مکزیک ساخته شده است و درباره مردی میان سال و اهل کلیسا به نام فرانچسکو است که در تمام عمر از زنان پرهیز کرده است. او روزی در حال کمک به کشیش محلی برای شستن پای مومنان، مجذوب پای دختر جوانی به نام گلوریا می شود. پس از مدتی فرانچسکو قادر می شود تا دختر را از چنگ محبوب آرشیتکتش در آورد و با او ازدواج کند. اما پس از گذشت زمان اندکی، گلوریا درگیر علایق بیمار گونه، حسادتها و حتی آزارهای فرانچسکو می گردد و طاقت زندگی مشترک با او را نمی آورد و به سوی محبوبش باز می گردد. این فیلم با الهام از عقاید "مارکی دوساد"، نویسنده و فیلسوف فرانسوی قرن هجدهم ساخته شد.

در "اِل" بونوئل به تجزيه و تحليل روانی مردی به نام فرانچسکو می پردازد که فردی مؤمن و مورد احترام است ولی نسبت به همسر جوانش سوء ظن دارد تا حدی که دچار جنون شده و شبها از ترس ميله بافتنی همسرش را به سوراخ کليد فرو می کند تا چشم موجودات خيالی ترس آور را کور کند. "اِل" به لطف تمهیدهای رجعت به گذشته و گسست روایت به شکل ناگهانی از جمله در صحنه طرح ازدواج گلوریا و فرانچسکو، به فضایی غیر متعارف دست می یابد. در کنار این تمهیدها، وقایع عجیب و غافل گیر کننده ای که اغلب با بیماری فرانچسکو توجیه شده اند، نظیر صحنه عروسی در کلیسا در پایان فیلم و یا رفتار فرانچسکو هنگامی که با گلوریا در اتاق تنها می شود، تماشاگر را با خود به جهانی در حد فاصل رؤیا و واقعیت می برد. اوج فيلم در صحنه بحران روحی مرد است که حسادتش نسبت به همسرش در يک کليسا به جنونی مبدل می شود و چهره کشيش و مردمی که برای دعا آمده اند در چشم او بصورت موجوداتی کريه در می آيد که در گوش هم نجوا می کنند و لبخند می زنند.

فيلم بعدی بونوئل، "رابينسون کروزوئه" که اقتباسی از روی رمان معروف "دنیل دوفو" بود، نام داشت. اثری با درون مایه ای متفاوت از "اِل" که تنها جنبه ای افسانه ای داشت. او همچنین در همين سال بلنديهای بادگير "اميلی برونته" را نيز دستمايه ساخت قرار داد و فیلمی با همین نام را بر اساس آن ساخت. اما دو سال بعد، در سال 1955 با فيلم "زندگی جنایت‌بار آرچیبالدو کروز " بار ديگر به تم های فیلم "اِل" بازگشت. آرچيبالدو که هنوز کودکی بيش نيست در خيال خود مرگ دلخراشی را برای زنان طراحی می کند اما هر بار پيش از اجرای نقشه دچار شک و ترديد می شود و تعجب اينجاست که هر بار اين زنان زیبا به طريقی مشابه با آنچه آرچيبالدو در ذهن داشته کشته می شوند. روياهای آرچيبالدو در واقع انعکاس تخيلات جنسی اوست. خيال و واقعيت در فيلم جوی متراکم و خفقان آور ايجاد کرده، بطوریکه فيلم سرشار از نوعی طنز تلخ و گزنده و در ضمن همراه با استعاراتی از "مارکی دوساد" است که تأثير زيادی بر بونوئل داشته است.

بونوئل در ادامه راه و در سال 1956، در فرانسه دو فيلم تجاری "نامش سپیده دم است" و "مرگ در باغ" را ساخت و در آنها به بیان داستان هايی ساده، در قالبی سوررئال پرداخت. سپس در سال 1959 در مکزيک شاهکار ديگری تحت عنوان "نازارين" را ساخت. نازارين کشيشی مکزيکی است که سعی دارد فرامين مذهبش را بی هيچ سازشی با محيط تحقق بخشد. حمايت مستقيم او از رنجديدگان، دشمنی کليسا را عليه او تحريک می کند و وی را مجبور می سازد تا نقش يک انقلابی را بازی کند. پس از آنکه او را دستگیر و به زنجير مي کشند، زن فقيری هديه کوچکی به او می دهد که از نظر بونوئل این حرکت نمايانگر انسانی ترين همبستگی های بشری است و اين در حالی است که نازارين نسبت به ايده آل های انسانی قوانين مسيحيت دچار ترديد شده است. "نازارین" شاهکاری ناب و کوبنده در زمینه تردید مذهبی است. برخی از طرفداران مسیحی فیلم، به فصل آخر نظر داشته اند که در آن به نظر می رسد بخشش ساده و مسیح وار پیر زن، ایمان کشیش را احیا کرده است. با این حال هم سابقه کاری بونوئل از "عصر طلایی" بدین سو، مغایر با چنین خواستی است و هم اینکه او این تصمیم نهایی را بیشتر به صورت مبادله مادی می نگرد. معنویت فیلم در مجموعه ای از تصاویر نافذ و سریع با شکست روبرو می شود و شاید از همه گیراتر، جایی ست که دزد خوب، دزد بد را از کتک زدن نازاریو باز می دارد. شاید جمع بندی فیلم را بتوان در آن جمله پایانی بئاتریس خطاب به مادرش یافت که می گوید: "تحقیر شدن برای روح خوب است." نازارین سیلی از یک انسان گرای کهنه کار به نام بونوئل است.

یک سال پس از "نازارين" و در آغازین سال دهه شصت میلادی، بونوئل فيلمی با نام "دختر مکار" را ساخت. اثری با پس زمینه ای معترضانه در نهی پدیده تبعیض نژادی در غرب، که در مورد مرد سياهپوستی است که به يکی از سواحل جنوب آمريکا فرار کرده و او را متهم کرده اند که به زن سفيدپوستی تجاوز کرده است. بونوئل همچنین در اين سال فیلم تحسین برانگیز "ويريديانا" را ساخت. "ويريديانا" نخستین فیلمی بود که استاد پس از حدود سی سال در اسپانیا ساخت، اثری که عمیقاً متأثر از ادبیات و هنر کشورش بود؛ "ویریدیانا" فیلمی درباره ناممکن بودن رستگاری یا بی اعتنایی به تمامی ارزشهای قراردادی است، اثری که بونوئل در آن به نوعی عشق به همنوع و ديگر موازين اخلاقی را به سخره می گيرد و آنها را به هجو می کشد. از نگاه بونوئل، نیک و بد مفاهیم گم راه کننده اند و خود ویریدیانا در انتها در می یابد که این مفاهیم تا به چه حد انتزاعی هستند. صحنه پایانی، جایی که گدایان در ضیافتی دیوانه وار و در یادآوری تابلوی شام آخر داوینچی به جشن و سرور می پردازند، موجب به خشم آمدن مقامات واتیکان شد تا جایی که پروانه نمایش فیلم را لغو کردند، اما در همان سال نسخه ای از آن به فرانسه رسید و در روز آخر جشنواره کن به نمایش درآمد و نخل طلا را برای بونوئل به ارمغان آورد. "سیلویا پینال" در این فیلم، یکی از به یادماندنی ترین نقش های دوران بازیگری اش را ارائه می دهد. یکی از نقاط اوج فيلم سکانس عريان کردن ويريديانای بيهوش شده توسط عمويش است که با موسيقی رکوئيم موتزارت همراه شده است و یا در نمونه ای ديگر می توان به سکانس شام آخر فقرا که با موسیقی ضیافت گدیان اثر هاله لويای هندل اجین شده است، اشاره نمود، قطعه ای که قلب هر تماشاگر بوروژوای معتقدی را می لرزاند. اشارات مذهبی بونوئل در این فیلم، همچون تاج خار ويريديانا و صحنه شام آخر با جزئيات و خواندن خروس و غیره در حقیقت اشاره ای بر تاثيرات ناخودآگاه بونوئل در هنگام ساخت فیلم است.

فيلم بعدی بونوئل "فرشته مرگ" نام داشت که در سال 1961 ساخته شد. فیلمی در ادامه "عصر طلايی" که از لحاظ فرم و درون مایه بسیار به آن شبيه است. اثری سورئالیستی با نگاهی منتقدانه نسبت به مسائل اجتماعی که داستان آن بدین ترتیب است: عالیجناب نوبیل و همسرش لوسیا پس از گذراندن بعد از ظهری در یک اپرا، پذیرای هجده مهمان می شوند. مهمانی به خوبی برگزار می شود، اما پس از پایان آن به دلیلی ناشناخته هیچ کس را یارای ترک سالن پذیرایی خانه نوبیل نیست. حبس خود خواسته جمع روزها به طول می کشد. آرام آرام چهره های واقعی مهمانان رخ می نماید و فجایعی اتفاق می افتد. در ابتدا مردی به نام سرجیو راسل می میرد و جسدش را در گنجه ای جای می دهند، بئاتریس و ادواردو که زوج عاشقی هستند دست به خودکشی می زنند، زنی به نام آنا درگیر جادوی سیاه می شود، برادر و خواهری به نام های خوانا و فرانسیسکو که رابطه ای غریبی با هم دارند، مورفین یکی از مهمانان را که مبتلا به سرطان است می دزدند و سرانجام میهمانی به نام رائول اعلام می کند تقصیر همه این بساط به گردن نوبیل است و در صورتی که او را قربانی کنند، آزاد خواهند شد.

"فرشته مرگ" نقطه اوجی برای 15 سال فعالیت بونوئل در مکزیک و با همکاری گروه همیشگی اش بود. درون مایه این فیلم که بر محور گرفتاری انسان در جهنمی خود ساخته بنا نهاده شده است، گرچه در آثار ادبی آشنا به نظر می رسد، اما هیچگاه در سینما این چنین موفق به تصویر در نیامده بود. تصویر پردازی سورئال بونوئل، سبعیت "عصر طلایی" را به یاد می آورد. در این فیلم مفاهیم بوروژوازی آنچنان هدف قرار می گیرند که در آثار کمتر فیلمساز دیگری مشابهت آنرا می توان یافت. "فرشته مرگ" مثل تمام آثار بزرگ سورئالیستی، با اینکه از جنبه های مختلف قابل تأویل است اما در عین حال می شود صرفا از آن به خاطر طنز و فانتزی ممتازش نیز لذت برد. این اثر بونوئل در نهایت شاهکاری تمام عیار است برای هر کس که هر جور که می خواهد به آن نگاه کند.

دو سال بعد از "فرشته مرگ"، بونوئل "خاطرات يک مستخدمه" را ساخت که بسیار مورد توجه و تحسين منتقدين قرار گرفت. در اين فيلم بونوئل بی هيچ ترحمی به پستی ها و حقارت های انسانی اشاره می کند و او را موجودی متظاهر و تهوع آور معرفی می نماید. بونوئل در این اثر مینیاتوری از جامعه را در قالب یک خانه اربابی ترسیم می کند و در ادامه طرز زندگی و روابط اخلاقی میان آنها را بطور سمبليک نشانه زندگی امروز آدميان بر می شمرد. داستان فیلم در اوایل دهه 30 میلادی می گذرد. در این سال، مستخدمه ای 32 ساله به نام سلستین، در املاک نورماندی خانواده مونتیل مشغول به کار می شود. او به زودی با خصایص فردی افراد خانواده آشنا می شود. موسیو مونتیل، بزرگ خانواده، و فردی بی آزار است که به انواع چکمه عشق می ورزد. دختر او، زنی سرد مجاز است که با شوهر بی قیدش رابطه خوبی ندارد و در عوض در اتاقش به آزمایش های خصوصی می پردازد. شوهر نیز انرژی خود را صرف شکار و فریب مستخدمه ها می کند. شکاربان فرد همه فن حریف خانواده، ژوزف، مردی بد خلق و نژاد پرست است که از کشتن حیوانات کوچک لذت می برد. در این میان همسایه خانواده، رابور، بازنشسته مرتجع ارتش، با سابقه اختلافی که با خانواده مونتیل ها دارد گهگاه در در باغ آنها آشغال می ریزد. روزی مونتیل بزرگ در رخت خواب خود در حالی که کلکسیون چکمه هایش را بغل کرده است می میرد و جسد دختر بچه ای که با سلستین دوست بوده در حالی که حتک حرمت شده پیدا می شود. سلستین به رغم کششی که به ژوزف دارد فکر می کند که او قاتل بچه است. به زودی نیز ترتیبی می دهد تا دستگیر شود. اما شواهد کافی نیست و ژوزف آزاد می شود. حالا سلستین به تقاضای ازدواج رابور جواب مثبت می دهد و  ژوزف به شربورگ می رود تا کافه ای باز کند.

لوئیس بونوئلاز دیدگاه بونوئل سرگذشت ساکنین عمارت نورماندی نه تنها چيزی عجيب نیست بلکه امری است محتوم و غیر قابل انکار. "خاطرات یک مستخدمه" را می توان فیلمی به تمام معنا بونوئلی به حساب آورد. اثری که با اینکه نسبت به نسخه قدیمی ترش اثر "ژان رنوار" سبک تر به نظر می رسد اما بسیار گزنده تر و نافذتر است. در واقع بونوئل با به روز کردن تمام عیار عناصر داستانش نسبت به زمان خود (همانند شخصیت ژوزف که عضو حزب فاشیست فرانسه است)، به هجوی اجتماعی دست می زند و شیوه روایتگری اش وضوح بیش تری می یابد. در نهایت "خاطرات یک مستخدمه" روایتی عینی از نحوه زندگی انسان هاست که هر یک به گونه ای خوب یا بد آنرا می گذرانند و در نهایت سرنوشت محتوم همگی آنها مرگ است.

بونوئل پس از این فیلم، فیلمی کوتاه و 45 دقیقه ای تحت عنوان "سیمون صحرا" را ساخت. فیلمی که ابتدا قرار بود تا اثری بلند باشد اما در نهایت بونوئل ترجیح داد تا کارش را تنها در 45 دقیقه تمام کند. فیلم از آنجا شروع می شود که سیمون برای شش سال و شش ماه و شش هفته، در صحرای مکزیک بالای ستونی ایستاده و مشغول عبادت است. زهد و پرهیزکاری او زبان زد مردم منطقه است، و برای قدر شناسی از او، ستون بلند تری برایش می سازند. سیمون از ستون تازه بالا می رود، دست دعا به آسمان بلند می کند. جمعیت تماشاگراش متفرق می شوند، ولی مادرش سانتونیا، در کلبه ای در همان نزدیکی مراقب او می ماند. با گذشت روزها افراد مختلفی از جمله کشیش ها، یک چوپان کوتوله و شیطان در هیبت زنانه به دیدارش می آیند. سادگی و بی اعتنایی سیمون به اطرافش، این ملاقات کنندگان را بیشتر تحریک می کند و آنها نیز تلاش می کنند کار او را بی ارزش جلوه دهند. کشیش ها به بحث دینی و حتی سفسطه متوسل می شوند، کوتوله حالت دوستانه او را با تمسخر رد می کند و شیطان وسوسه های همیشگی اش را آغاز می کند. و بالاخره این شیطان است که به یک جور موفقیت می رسد. سیمون به یک کلوب شبانه در نیویورک منتقل می شود تا رقص نهایی تمدن را تماشا و خود را ویران کند.

"سیمون صحرایی" با اینکه تبدیل به اثری کوتاه و یا به عبارت بهتر نیمه بلند شد، اما چیزی از یک فیلم بلند نه تنها کم ندارد بلکه برعکس صرفه جویی زمانی به نفع فیلم تمام شده است چرا که مانع از ملال آور شدن انزوای سیمون می شود. دغدغه اصلی بونوئل در این اثر همچنان غیر عملی نشان دادن و ساده انگاری نسبت به مفاهیم و آموزه های کلیسایی است. از جمله نکات برجسته فیلم، می توان به فیلم برداری ساده و بی نقص "گابریل فیگه روا" و همچنین بازی بسیار درخشان "سیلویا پینال" در نقش شیطان اغواگر اشاره نمود. "سیمون صحرایی" ترکیبی از بونوئل گذشته و حال است، بدین معنا که او هم به تفکرات گذشته اش پایبند است و هم شیوه کارش را امروزی و مدرن نموده است. "سیمون صحرایی"  هجویه ای یکه و جذاب از حکایتی مذهبی که در طول 45 دقیقه، عمق و معنایی بیش از ساعتها حماسه های هالیوود مبتنی بر کتاب مقدس است.

بونوئل در ادامه راه اثری فوق العاده با نام "زیبایی یک روز" را بر اساس رمانی از "ژوزف کسل" ساخت. فیلمی درباره زن جوانی به نام سورین (با بازی کاترین دونوو) که به رغم علاقه به شوهرش، پیر، بعد از ظهرها در یک خانه بدنام کار می کند. تا اینکه روزی خلافکار جوانی به نام مارسل به آن خانه می آید و به او دل می بندد. اما سورین از همراهی با مارسل امتناع می کند و او در مقابل پیر را مورد اصابت گلوله قرار می دهد. "زیبایی یک روز" فیلمی درباره زندگی پوچ و ملال انگیز یک زن خانه دار از طبقه خرده بوروژوا است و همچنین در زمره آثار تحسین برانگیز بونوئل قرار می گیرد. این فیلم همچنین مصداقی بر این دستور العمل سورئالیسم است که "هرگز به آنچه که می بینید نیز اعتماد نکنید."

بونوئل پس از این فیلم، "راه شيری" را ساخت. فیلمی در ادامه "سیمون صحرایی" و "زیبایی یک روز" که در واقع می توان آنرا نقطه تلاقی و برخورد این دو فیلم نیز تلقی کرد، بدین گونه که دغدغه افراط و تفریط مذهبی از "سیمون صحرا" می آید و سبک بصری ساده و فریبنده از "زیبایی یک روز". اثری که به زعم نویسنده فیلم نامه اش "ژان کلود کاریر"، فیلمی مستند است که به نوعی به ردیابی دیالکتیکی معانی پیش گویی مسیح درباره آینده اشاره دارد. داستان "راه شیری" درباره دو ولگرد به نام های پیر و ژان است که در آغاز سفرشان از پاریس به مقصد زیارتگاه سانتیاگو دی کامپوستلا، به غریبه ای بر می خورند که پیش بینی می کند از خیابان گردی صاحب فرزند می شوند. پس از آن در طول سفرشان با آدمهای مذهبی مثل کشیشی که پس از بحث فلسفی با یک افسر ارتش، به عنوان یک دیوانه فراری دستگیر می شود، ملاقات می کنند؛ شاهد صحنه هایی از زندگی مسیح و بخشهای از تاریخچه مذهب مسیحیت هستند و در بوردو، در مراسم جشن مذهبی یک مدرسه، غذا گدایی می کنند. تا اینکه گروهی آنارشیست، پاپا را به قتل می رسانند. پس از ملاقات با فرشته مرگ در یک تصادف اتومبیل و تماشای جدال مذهبی میان یسوعی قرن هجدهمی و یک ژانسنیست، وارد اسپانیا می شوند. دو دانشجوی قرن شانزدهمی به نامهای راندولف و فرانسوا، پس از تلاش برای جلوگیری از نبش قبر یک بدعت گذار فرار می کنند و با لباسهای مبدل قرن بیستمی در خانه پیر و ژان اتاق می گیرند. بالاخره ایندو ولگرد به سانتیاگو می رسند و در آنجا خیابان گردی به آنها می گوید که زیارتگاه متروکه شده و پیکر "سینت جیمز" نیز آنجا دفن نشده است. بعد او از ژان می خواهد که به او بچه ای ببخشد. در همین میان، در قسمت دیگر جنگل، مسیح در میان حواریونش دو کور را شفا می دهد.

پس از "راه شيری"، بونوئل "تريستانا" را ساخت. فیلمی با درون مایه ای تراژیک-نوستالژیک که درباره دختر يتيمی به نام تریستانا است، که مورد تجاوز پيرمردی ثروتمند قرار می گيرد. تريستانا عاشق مرد نقاشی می شود، اما در پی آن به سختی بيمار می شود بطوریکه مجبور می شوند يک پايش را قطع کنند. تريستانا بار ديگر مجبور می شود بسوی پیرمرد ثروتمند بازگردد و با او ازدواج کند، بدون اينکه توانسته باشد استقلال خود را در زندگی دردناکش حفظ کند.

بونوئل در ادامه به سراغ فیلمی تحت عنوان "جذابيت پنهان بورژوازی" رفت. فیلمی همراه با طنزی تلخ و سیاه که بونوئل آنرا به دنبال دغدغه های همیشگی اش ساخت. و س از این فیلم، اثری با نام "شبح آزادی" را کارگردانی کرد، که درون مایه اصلی آن بر این جمله استوار بود که "بزودی آدمی استبداد را بر آزادی ترجیح می دهد."

"ميل مبهم هوس" عنوان آخرین ساخته لوئیس بونوئل در عرصه سینما بود. فیلمی که در عین اینکه داستانی نسبتاً روان و سرراست دارد، اما از پیچیدگی های همیشگی بونوئل نیز بی بهره نیست. "میل مبهم هوس" اثری درباره عشق است و بونوئل در آن به خوبی خط قرمز های میان عشق و هوس را بر بیننده آشکار می سازد. ماتیو که مردی متمول و مورد احترام است از روی هوس خودسرانه و نه چیز دیگر مجذوب مستخدمه خود، کونچیتا می شود و برای معاشقه با او حاضر به انجام هر کاری می شود. در واقع فکر ایجاد ارتباط با کونچیتا از سوی ماتیو آرام و قرار را از او می گیرد، در حالی که او به سبب موقعیتی که دارد می تواند هوس خود را با زنان دیگری نیز تخلیه کند و این مسئله همان نکته ای است که بونوئل روی آن تمرکز می کند و یا به بیان بهتر مبهم بودن این میل در وجود آدمی مورد بررسی قرار می دهد. بونوئل شخصیت کونچیتا را در قالب دو چهره متفاوت فرو می برد، یکی چهره شیطانی که از آزار دادن سادیستکی ماتیو لذت می برد و دیگری چهره ای معصوم که تنها به دنبال داشتن عشق ماتیو است و نه هوس او. به عبارت دیگر چهره دوم کونچیتا نمی خواهد به عنوان یک وسیله که تنها هوس ماتیو را تحریک کرده مورد توجه قرار بگیرد، بلکه به دنبال چیزی فراتر از آن است که از دید او نامش عشق است. بونوئل در این فیلم هیچکس را تایید نمی کند و در عین حال هیچ کس را هم مورد سرزنش قرار نمی دهد. "میل مبهم هوس" روایت پیچیده ای از نحوه برخورد انسانها با عنصری به نام عشق است، احساسی که گاهی خود انسان قادر به تشخیص آن از هوس نیست.

لوئیس بونوئل پس از این فیلم به دلیل کهولت سن دیگر قادر به ساختن فیلمی نشد و شش سال پس از آن، در 29 جولای سال 1983 با کوله باری از آثار و خدمات ارزشمند به دنیای هنر، در مکزیک دار فانی را وداع گفت بونوئل. ، که بی شک لقب بزرگ ترین فیلمساز مکتب سورئال، عنوان شایسته ای در توصیف اوست، با ارائه آثاری ارزشمند و ماندگار نه تنها به مکتب سورئالیسم که از ابتدا به آن وفادار بود خدمات بزرگی ارائه کرد بلکه توانست تا سینما را به سمت و سویی دیگر بکشاند. جهتی که پس از خود چهره های سرشناس دیگری چون "دیوید لینچ" را هم شیفته خود کرد.

  

فیلم‌شناسی (کارگردان)

میل مبهم هوس (1977) / شبح آزادی (1974) / جذابیت پنهان بورژوازی (1972) / تریستانا (1970) / راه شیری (1969) / زیبایی یک روز (1967) / سیمون صحرا (1965) / خاطرات یک مستخدمه (1964) / فرشته مرگ (1962) / ویریدیانا (1961) / جزیره شرم (1960) / تب در ال پائو بالا می‌گیرد (1959) / نازارین (1959) / مرگ در باغ (1956) / نامش سپیده دم است (1955) / رودخانه و مرگ (1955) / زندگی جنایت‌بار آرچیبالدو کروز (1955) / رابینسون کروزوئه (1954) / بلندی های بادگیر (1954) / وهم با تراموا سفر می کند (1954) / اِل (1953) / مرد بی رحم (1953) / زن بدون عشق (1952) / صعود به آسمان (1952) / دختر مکار (1951) / سوزانا (1951) / فراموش شدگان (1950) / جمجمهٔ بزرگ (1949) / کازینوی مادربزرگ (1947) / سرزمین بدون نان (1933) فیلم کوتاه / عصر طلایی (1930) فیلم کوتاه / سگ آندلسی (1929) فیلم کوتاه

 

فیلم‌شناسی (نویسنده)

عروس نیمه شب (1997) / میل مبهم هوس (1977) / شبح آزادی (1974) / راهب (1972) / جذابیت پنهان بورژوازی (1972) / جانی تفنگش را گرفت (1971) / تریستانا (1970) / راه شیری (1969) / زیبایی یک روز (1967) / سیمون صحرا (1965) / خاطرات یک مستخدمه (1964) / فرشته مرگ (1962) / ویریدیانا (1961) / جزیره شرم (1960) / تب در ال پائو بالا می‌گیرد (1959) / نازارین (1959) / مرگ در باغ (1956) / نامش سپیده دم است (1955) / رودخانه و مرگ (1955) / زندگی جنایت‌بار آرچیبالدو کروز (1955) / رابینسون کروزوئه (1954) / بلندی های بادگیر (1954) / اِل (1953) / مرد بی رحم (1953) / زن بدون عشق (1952) / صعود به آسمان (1952) / سوزانا (1951) / فراموش شدگان (1950) / اسپانیا سال 36 (1937) فیلم کوتاه / چه کسی عاشق من است؟ (1936) / دون کوئینتین تلخ مزاج (1935) / سرزمین بدون نان (1933) فیلم کوتاه / عصر طلایی (1930) فیلم کوتاه / سگ آندلسی (1929) فیلم کوتاه / سقوط خانه راهنما (1928)

 

فیلم‌شناسی (بازیگر)

شبح آزادی (1974) / راه شیری (1969) فقط صدا / زیبایی یک روز (1967) / هیچ دزدی در دهکده نیست (1965) / گریستن برای یک دزد (1964) / دختر خوان سیمون (1935) / عصر طلایی (1930) فیلم کوتاه / سگ آندلسی (1929) فیلم کوتاه / کارمن (1926) / مائوپرات (1926)

 

فیلم‌شناسی (تهیه کننده)

تریستانا (1970) / اسپانیا سال 36 (1937) فیلم کوتاه / چه کسی عاشق من است؟ (1936) / دختر خوان سیمون (1935) / عصر طلایی (1930) فیلم کوتاه / سگ آندلسی (1929) فیلم کوتاه

 

فیلم‌شناسی (تدوین گر)

خاطرات یک مستخدمه (1964) / مرگ در باغ (1956) / وهم با تراموا سفر می کند (1954) / سرزمین بدون نان (1933) فیلم کوتاه / عصر طلایی (1930) فیلم کوتاه / سگ آندلسی (1929) فیلم کوتاه

 

فیلم‌شناسی (آهنگساز)

راه شیری (1969) / سگ آندلسی (1929) فیلم کوتاه

 

فیلم‌شناسی (صدابردار)

شبح آزادی (1974) / جذابیت پنهان بورژوازی (1972) 

 

فیلم‌شناسی (دستیار کارگردان)

سقوط خانه راهنما (1928) / فرشته نواحی گرمسیری (1927) / مائوپرات (1926)

 

 

جوایز و افتخارات:

نامزد جایزه اسکار بهترین فیلمنامه (میل مبهم هوس / 1977)

نامزد جایزه اسکار بهترین فیلمنامه (جذابیت پنهان بورژوازی / 1972)

برنده جایزه بافتا برای بهترین فیلمنامه (جذابیت پنهان بورژوازی / 1972)

نامزد جایزه بافتا برای بهترین کارگردانی (جذابیت پنهان بورژوازی / 1972)

نامزد دریافت نخل طلا از فستیوال فیلم کن (فرشته مرگ / 1962)

برنده نخل طلا از فستیوال فیلم کن (ویریدیانا / 1961)

نامزد دریافت نخل طلا از فستیوال فیلم کن (جزیره شرم / 1960)

برنده جایزه Special Mention از فستیوال فیلم کن (جزیره شرم / 1960)

نامزد دریافت نخل طلا از فستیوال فیلم کن (نازارین / 1959)

برنده جایزه ویژه بین الملل از فستیوال فیلم کن (نازارین / 1959)

نامزد جایزه ویژه هیئت داوران از فستیوال فیلم کن (اِل / 1953)

نامزد جایزه ویژه هیئت داوران از فستیوال فیلم کن (صعود به آسمان / 1952)

برنده جایزه بهترین کارگردانی از فستیوال فیلم کن (فراموش شدگان / 1950)

نامزد جایزه ویژه هیئت داوران از فستیوال فیلم کن (فراموش شدگان / 1950)

برنده جایزه Interfilm از فستیوال فیلم برلین (راه شیری / 1969)

برنده جایزه دستاورد یک عمر فعالیت هنری از فستیوال فیلم برلین (1969)

برنده جایزه شیر طلایی از فستیوال فیلم ونیز (زیبایی یک روز / 1967)

برنده جایزه Pasinetti از فستیوال فیلم ونیز (زیبایی یک روز / 1967)

نامزد دریافت شیر طلایی از فستیوال فیلم ونیز (سیمون صحرا / 1965)

برنده جایزه ویژه هیئت داوران از فستیوال فیلم ونیز (سیمون صحرا / 1965)

برنده جایزه FIPRESCI از فستیوال فیلم ونیز (سیمون صحرا / 1965)

 

 

نویسنده

مصطفی سیفی

 

 

 

نوشته شده توسط آرش سیاوش در ساعت 5:7 | لینک  | 
 

جهت مشاهده نتایج جستجو می بایست کلیک چپ موس را بر روی باکس گوگول نگه داشته و آنرا حرکت دهید

نقل قول مطالب پس از گذشت حداقل یک هفته از تاریخ پست آنها و با ذکر منبع و درج لینک بلامانع است

با سپاس از بلاگفا