
سرگئی پاراجانف (Sergei Parajanov) که به نظر بسیاری از اهل فیلم به عنوان یکی از برجسته ترین و تحسین برانگیز ترین فیلمسازان قرن بیستم شناخته شده است، به نوبه ی خود تاثیر بسزایی در زیبایی دنیای پرده و تصویر گذاشته است. کارهای وی منعکس کننده تنوع نژادی قفقاز، جاییکه پاراجانف رشد کرد، می باشند. پاراجانف در 9 ژانویه ی 1924، از والدینی ارمنی به نام های لوسیف پاراجانین (Iosif Paradjanyan) و سیرانوش بیانیان (Siranush Bejanyan)، در جورجیای تفلیس در ناحیه ی سوویت (Tbilisi, Georgia)، به دنیا آمد. در 1945 با سفر به مسکو، در یکی از پر سابقه ترین و مطرح ترین مدارس فیلم اروپا، در بخش کارگردانی گروه آموزشی VGIK، نام نویسی نمود و تحت آموزش کارگردانانی چون ایگور ساوچنکو (Igor Savchenko) و بعدها الکساندر دوژنکو (َAleksandr Dovzhenko) در کیو اوکراین قرار گرفت. در 1950 پاراجانف با همسر اول خود نیگیار کریموا (Nigyar Kerimova)، در مسکو ازدواج کرد. او اهل خانواده ای تاتار و مسلمان بود که برای ازدواج با پاراجانف به مسیحیت اورتودوکس شرقی درآمد و متاسفانه این امر باعث شد که بعد ها توسط خانواده اش به قتل برسد. در نتیجه ی این رخداد تراژیک پاراجانف با دلی شکسته به کیو بازگشت ؛ جاییکه مستندهایی از مانند دامکا (1957)، دستان طلایی (1957)، ناتالیا اوشوی (1957)، و داستانی هایی بر اساس فولکلورهای اوکراینی همچون آندریش (1954)، حماسه ی اوکراینی (1961) و گلی کوچک بر صخره (1962) را ساخت. در 1956 در اوکراین با سوتلانا ایوانوفنا شریاتیوک (Svetlana Ivanovna Sherbatiuk) ازدواج کرد و در 1958 پسر آن ها، سورن (Suren) چشم به جهان گشود. پاراجانف در این دوره همچنین سایه های اجداد فراموش شده ما را ساخت که به وسیله ی آن جوایز بین المللی بی شماری از جمله بافتا (آکادمی هنر فیلم و تلویزیون بریتانیا) را از آن خود نمود. از سوی کارشناسان موفقیت سایه های اجداد فراموش شده پدران ما با فوق فیلمی مانند ناو پوتمکین اثر سرگئی آیزنشتاین مقایسه شد. ولی به هر حال از آنجا که این فیلم از استانداردهای سینمای سوویت پیروی نمی کرد، باعث شد پاراجانف سریعا در لیست سیاه این منطقه قرار گیرد. در 1967 وی کیو را به مقصد ارمنستان، سرزمین مادریش، ترک نمود و در آنجا مستند آکوب اوتانیان (1967) را ساخت. او سپس شاهکار خویش، رنگ انار (1968)، را به تصویر کشید که خیلی ها آن را نگین آثار پاراجانف می دانند. این اثر نیز به خاطر محتوا ی فساد آمیزش سریعا توسط انجمن سوویت قدغن اعلام گشت. پاراجانف سپس فیلم را مجددا تدوین کرده و نام آن را به انگلیسی تغییر داد، تا برجسته ترین کار خویش را بهتر به جهانیان معرفی نماید.
در دسامبر 1973، بدگمانی های مسئولان سوویت نسبت به پاراجانف به دلایل سیاسی اوج گرفت و دولت وی را دستگیر و به 5 سال کار اجباری در اردوگاه محکوم کرد. این امر باعث اعتراض گروه های منتخب هنرمندان، فیلمسازان و فعالان سیاسی شد، که چندان اثری نداشت. پاراجانف چهار سال از پنج سال محکومیت خود را گذراند. در پایان شعرهای دادخواهانه لوئیس آراگون (Louis Aragon) به نفع پاراجانف و خطاب به حکومت سوویت بیش از همه خودنمایی می کرد. پاراجانف در دوران محکومیت خود تعداد زیادی مجسمه و عروسک های مینیاتوری می ساخت که اکثر آن ها پس از آزادیش ناپدید شدند. پس از آزادی وی از زندان و عزیمتش به تفلیس، نظارت دقیق دولت بر اعمال وی باعث شد که نتواند فعالیت های سینمایی خود را فارق البال پیگیری کند و پاراجانف ناگزیر به پرداختن به هنرهایی بود که در زندان آموخته بود. طی دوران محکومیت و پس از آن پاراجانف آثاری فوق العاده مشتمل بر نقاشی، ترکیب رنگ و کارهای هنری غیر سینمایی دیگر رقم زد که در حال حاضر در نقاط مختلف جهان به نمایش عموم گذارده می شوند. در 1984 با تغییراتی که در جو سیاسی رخ داد و فعالیت و تشویق روشنفکران جورجیا، پاراجانف افسانه ی دژ سورام، بر اساس رمانی از دانیل چونکادزه (Daniel Chonkadze)، را ساخت که جوایز بی شماری را از آن خود کرد و بازگشتی غرور آفرین برای نابغه پس از گذشت 15 سال از اکران رنگ انار می نمود. در 1986 پاراجانف شروع به ساختن اثر جایزه آور دیگری به نام افسانه سپید قفقاز یا شاعر دلخته : آشیک کریب (1988)، بر اساس رمانی از میخاییل لرمونتوف (Mikhail Lermontov)، کرده و آن را به یکی از نزدیک ترین دوستان خود که در دوران حبس او را تنها نگذاشت، آندری تارکوفسکی (Andrei Tarkovski)، تقدیم نمود.
سرگئی پاراجانف در 21 جولای 1990 چشم از جهان فروبست و آخرین اثر او، اعتراف (1990)، نیمه تمام ماند و بعدها بر اساس شکل اولیه اش توسط دوست صمیمی پاراجانف، میخاییل وارتانف (Mikhail Vartanov)، با نام پاراجانف : آخرین بهار (1992) به پایان رسید. دوستان و هم قطارانی چون فدریکو فلینی، تونینو گوئرا، فرانچسکو روسی، آلبرتو مراویا، ژولیتا ماسینا، مارچلو ماستوریانی و برناردو برتولوتچی از فقدان پاراجانف اظهار غم و افسوس فراوان نمودند. امروزه نیز نام پاراجانف چندان همه گیر به نظر نمی رسد، در حالیکه هر سینما دوستی که آثاری چون سایه های اجداد فراموش شده ی ما یا رنگ انار وی را دیده باشد، بذای همیشه تحت تاثیر زیبایی های پنهان خلق شده توسط نابغه ای به نام پاراجانف خواهد بود ؛ مردی که خود را مقلد سینمای پیر پائولو پازولینی می دانست. اکنون حدو 16 سال پس از درگذشت پاراجانف، ندرتا توجهی به این مهره به حق برجسته سینمای جهان به عنوان یکی از بزرگترین سینماگران بین المللی معطوف می شود. برخلاف دوست و همکار روسش آندری تارکوفسکی، تفریبا کتابی به زبان انگلیسی در مورد زندگی و کارایش وجود ندارد. تلاشی جهت بررسی آثار وی از منظری جدید و نکته بینی نسبت به سهم وی از تاریخ هنر دیده نمی شود. گاه و بیگاه نمایشگاه ها و یادبودهایی از وی به چشم میخورد، ولی به دلایل پیچیده مقام وی به عنوان یکی از غول های هنر در قرن بیستم توسط دیدگاه عموم نادیده انگاشته شده است.
با اینکه بسیاری از متخصصین دنیای سینما به دلیل ابهامات و نکات گیج کننده بصری، با دشواری بسیار به صحبت و نقد آثار وی می پردازند، همچنان آن ها را بسیار با ارزش توصیف می نمایند، آیا عجیب نیست که بسیاری هنوز نام پاراجانف را نشنیده اند ؟ و این به راستی جای افسوس بسیار دارد. در حالیکه در دورانی نه چندان دور، حدود سه دهه پیش بود که پاراجانف با آثارش توجه جهانیان را به خود جلب می نمود. در 1965 بود که وی اولین فیلم بزرگ خود، سایه های اجداد فراموش شده ی ما، را ساخت. هیچ فیلمی، حتی آثار برجسته، تا آن زمان نتوانسته بود بدین شکل حرکت، ارتعاش و انفجار نور و رنگ را بر پرده سینما ببرد. چیزی زنده در این فیلم می جوشد که با یک نگاه می توان نقصان آن را در آثار دیگر مشاهده نمود. در 1968 دو مقاله از پاراجانف در فیلم کامنت به چاپ رسید، که در آن ها الهامی که با ساخت اجداد فراموش شده ما گرفته بود را توصیف کرده بود :
"ما خود را با نگاهی تک بعدی به مقولات فیلم محدود نموده ایم. بنابراین من دائما قلم موی نقاشی خود را به حرکت در آوردم…سیستم دیگری از تفکر، شیوه های متفاوتی از ادراک و بازتاب زندگی روبروی چشمان من باز شد."
همچنین پاراجانف در موقعیت های مختلف خود را مرهون و مدیون اولین ساخته آندری تارکوفسکی، کودکی ایوان یا نام من ایوان است، دانسته و اعلام داشته که بدون آن هیچ کاری نمی توانسته انجام دهد. در این مورد کافیست به "شیوه های متفاوت ادراک و انعکاس زندگی" پاراجانف و تاثیر پذیری آن از زبان شعرگونه ی سینمای تارکوفسکی دقت کرد، که البته جنبه ی تقلید در آن دیده نمی شود :
"تارکوفسکی که 12 سال از من جوانتر است، مربی و مرشد من محسوب می شود. او نخستین کسی بود که در کودکی ایوان تصاویری از خاطرات و رویا را برای کنایه و تشبیه ارائه کرد. تارکوفسکی مردم را در درک استعارات شاعرانه یاری می دهد. با مطالعه ی تارکوفسکی و دقت در جنبه های دگرگونی و متفاوت شخصیت وی ، خود را قویتر ساختم."

برای درک بهتر اتفاقی که حین پخش کودکی ایوان برای پاراجانف رخ داد، تنها توجه به جنبه های بصری کافی نیست، و نگاهی عمیق تر لازم به نظر می رسد. این تنها نقطه ی گردش و تغییر برای پاراجانف نبود و در واقع نیازی پر شور برای دگرگونی زندگی می نمود. تلاشی برای رسیدن به نکاتی جدید، چیزی نو که هر کس آرزوی دیرینه ای برای رسیدن به آن دارد، و برای پاراجانف پاسخ این خواسته توسط سمت و سوی حرکت حرفه ای تارکوفسکی داده شد. این تنها یک دگرگونی در هنرمندی خوب، که پیش از این پنج فیلم متوسط ساخته، به هنرمندی برجسته نبود ؛ این اولین و شایان ذکرترین نقطه تغییر مسیر معنوی بود که در زندگی هر انسانی می تواند به وجود بیاید ؛ در واقع پنجره ای به فرصت های معنوی برای پاراجانف بود تا "قلم موی نقاشی" را به حرکت در آورد و به گفته ی خودش سیستمی دیگر از تفکر، روش های متفاوت از ادراک و انعکاس زندگی را به روی وی بگشاید. حین این دگرگونی پاراجانف نوشت :
"…لحظاتی در زنگی وجود دارد که نظرها، قواعد و روابط همیشگی بی اختیار دوباره سنجی می شوند. لحظات بزرگترین تنش ها و عالیترین توجهات در زندگی چنین اند. مانند این است که هر فکر و تصویر جدید که به ذهن می رسد، صدها و هزاران ایده ی یکسان وحتی نا مطابق را به دنبال خود می کشد. به نظر می رسد جریان زندگی آدمی را می رباید و تنها پیکری مقاوم، تاب آن را خواهد داشت. این لحظات، لحظات تسلیم در برابر احساسات تمام عیار زندگی است."
این در واقع همان لحظاتی است که در آن شاهکارهایی چون سایه های اجداد فراموش شده ما و رنگ انار شکل گرفت و بدین صورت پاراجانف تصمیم گرفت تا زندگی را در گوشه و کنار به سر برد و شاید این نیز دلیلی بر عدم شهرت وی باشد. دستگیری ناروای وی و روانه کردنش به سوی سخت ترین شرایط زندگی در اردوگاه های مخوف کار اجباری اوکراین، 15 سال از زندگی پاراجانف را در شرایطی تاسف بار، به سیاهچال های عاری از نور و راه فرار، کشانید. و حتی پس از رهایی از زندان پاراجانف در حالی دیده می شد که در خیابان های قدیمی تفلیس به فروش ارثیه ی خانوادگی مشغول است. با این حال سال ها بعد، وی این سال های آشفته را بهترین دوران زندگی خویش دانسته و عنوان کرده که به وی فنا ناپذیری شگفت انگیزی اعطا کرده است. دلایل این اظهار نظر دارای ابعاد دوگانه ای است : نخست اینکه در زندان وی فرصت مشاهده و مطالعه ی آسیب شناسی و تکرر جرم را داشته است ؛ زیرا پاراجانف تنها فرد تحصیل کرده و زندانی سیاسی بین تعداد زیادی مجرم حرفه ای بود. و دوم اینکه وی در این شرایط تحمیلی، ناگزیر به روبرو شدن با پیشامد هایی غیر قابل تصور گشت.
حدود 125 سال پیش از وی نویسنده ی جوان و البته نامدار روس، فیودور داستایوفسکی، به دلایل سیاسی محکوم به مرگ شد. درست قبل از اجرای حکم، تزار دستور به تخفیف حکم وی از اعدام به 8 سال زندان در سیبری (و بعدها 4 سال) داد. داستایوفسکی در شرایطی مشابه پاراجانف، خود را در محاصره ی تعدا زیادی جنایتکار کم ارزش یافت. وی نیز مانند پاراجانف این شرایط را موقعیت مناسبی برای جمع آوری تجربیات فوق العاده زندگی دانست. در حالیکه پیش از این حتی با اجتماع متوسط و محیط اطرافش غریبه بود. در زندان آگاهی وی درباره ی طبع بشر عمیقا رشد نمود، تا جاییکه دغدغه هایش از مرز سیاست و هویت اجتماعی گذشت و به نگرانی درباره ی معنویت بشر تبدیل شد. تمامی این ها باعث شد تا اثری بزرگ به نام زیبایی دنیا را نجات خواهد داد، خلق شود. و از حیث این تاثیر پذیری پاراجانف را با وی مقایسه کرده اند.
پاراجانف در زندان به سختی با حقایق ظالمانه محیط می جنگید. برای به انجام رسیدن این رسالت، وی دقیقا از تشویق هایی که سابقا باعث معرفی وی به عنوان یکی از برجسته ترین کارگردانان جهان شده بود، استفاده می کرد. در این حین پاراجانف مدرسه ای که بین ساکنین به "فلوریسم" شهرت داشت پیدا کرد و در آنجا به صدها جنایتکار نگارگری توسط گل های خشک آموخت. آن ها تاج ها ی بی نظیری از گلها می ساختند. برای مثال ساختن سر قوچ توسط گل که بعدها استفاده از آن در مراسم خاکسپاری مرسوم گشت.
پاراجانف برای ساختن سکه هایی با طرح های باستانی از قیر پشت بام ها استفاده می نمود. وی نمایشنامه های بی شماری نوشت، که برگرفته از تجاربش در زندان بودند. برای مثال "دریاچه ی قو : قلمرو" که توسط فیلمبردار پیشین وی به فیلم تبدیل گشت. آثارش طی دوران زندان باعث اعطای مدارکی از 600 کالج در رابطه با مجموعه ها، نقاشی ها و … به وی شد. و ارزشی معادل یک زندگی در مدت کوتاهی جمع اوری گشت.
در شرایطی جهنمی که هر انسانی ممکن است در آن دست به خود کشی بزند یا در اثر عوامل طبیعی جان از کف دهد، پاراجانف در حال دست و پنجه نرم کردن با دیابت و ناراحتی قلبی، بالید و پیشرفت نمود. به گفته ی خودش به روحانی و کشیش قلمرو (نامی که پاراجانف بر زندان نهاده بود و کنایه ی روشنی بر قلمرو در فیلم ساقه ساز، ساخته ی تارکوفسکی داشت) تبدیل گشته بود. بعدها وقتی تارکوفسکی از وی پرسید که من، تارکوفسکی، به عنوان یک کارگردان چه کم دارم، پاراجانف پاسخ داد :
"تو یک سال زندگی در زندان فوق امنیتی سوویت را کم داری، توجه داشته باش که زندان اصلی نه، بلکه نوع فوق امنیتی آن … تو در حال حاضر نیز کارگردان بزرگی هستی، اما اگر از من فقدانی می خواهی، آن کمبود چنین بینشی است."
اما آیا این اظهار نظر در مورد تارکوفسکی عادلانه بود؟ مسلما پاراجانف بصیرت مورد نیاز خود را در چنین شرایطی یافته بود، اما آیا این شرایط قابل تعمیم به سایرین از جمله تارکوفسکی بود ؟ متاسفانه چنین اظهاراتی، یرخلاف سخنان سنجیده پیشین پاراجانف، در سال های آخر زندگی وی زیاد به چشم می خورد ؛ که ظاهرا مربوط به دید سیاه وی پس از گذراندن سال های غیر عادلانه ی زندگی این نابغه بود. در واقع کارشناسان معتقدند چنین نشانه هایی بر افکار این هنرمند پر تاب و توان خدشه وارد کردند.
پاراجانف خود را خالصانه یک فدایی می دانست و این نکته در بسیاری از کارهای هنری که در طول و پس از زندان ارائه کرد و در آن ها خود را در ظاهر مسیح می آورد، به چشم میخورد. همچنین در موزه ی ارمنستان اتاقی وجود دارد که کارهای هنری وی را در آن نگاه می دارند و پاراجانف آن را "اتاق تقدیر من" نامیده است. این اتاقی است که در آن پرتره هایی که پاراجانف از خود منقش نموده، در آن نگهداری می شود. گرایش بی پرده وی به شهادت و فدا شدن در فیلم هایش به چشم می خورد. برای مثال در رنگ انار که چند سال قبل از حبس ساخته شد، شهادت شاعرانه ی ترانه سرای ارمنی، سایات نووا، به تصویر کشیه شده است. و افسانه دژ سورام که دقیقا پس از رهایی پاراجانف از زندان ساخته شد، آشکارا تمامی حالات افتخار شهادت را نشان می دهد.
افسانه ی دژ سورام فیلمی فوق العاده بود که مانند آخرین ساخته تارکوفسکی، قربانی، همیشه به وسیله دو عقیده مربوط به آن مورد حمله قرار گرفته است : نخست رنج زیادی که شخصیت های اصلی ماجرا به خاطر نجات بشریت متحمل می شوند و دوم نگاه مثبتی که سازندگان به چنین بینشی دارند. خوشبختانه پاراجانف بیان مناسب تری برای این مخمصه در فیلم یافته است ؛ جاییکه شاعر باید درد، رنج و محنت فراوانی را برای افزایش نیروی روح خود تحمل کند، و تلاشی برای انسان بودن بنماید، تا شاید در جایگاهی قرار گیرد که آفرینش وی را مستحق آن دانسته است.
کودکی برای پاراجانف امری همیشگی بود و تجربه اندوزی را ناتمام می دانست. هیچ کارگردان دیگری چنین در قبال اعجاب دنیا، زیبایی، معصومیت، خلوص و آزادی کودکی جانسپار و معتقد نبوده است. وی از کیفیت کودکی به عنوان عامل یاری اش در زندگی، مانند هنر و فیلمهایش، پاسداری می نمود. پاراجانف همچنین اتاقی در موزه اش در ارمنستان برای بچه ها در نظر گرفته که در آنجا مجسمه ها و عروسک هایی که ساخته را نگهداری می کنند و در این باره گفته است :
"می خواهم کودکان نمایشگاه را ببینند، زیرا زمان آن فرا رسیده که آن ها زیبایی را جستجو کنند، کشف نمایند و تحقق بخشند ؛ زیبایی های اطرافمان را ؛ کوه هایمان را و آسمانمان را. ما باید توانایی ابراز عواطفمان، نگریستن، دوست داشتن و ستایش را داشته باشیم."
عروسک های ساخته ی وی در دو فیلم آخرش نیز به چشم می خورند. در افسانه ی دژ سورام، سایمون فلوت زن، به وسیله ی این عروسک ها، به جوان جورجیایی افسانه شناسی می آموزد. در افسانه ی سپید قفقاز، شاعر و مربی اش با پرتاب عروسک از سوی بچه ها مورد لطف و قدر دانی قرار می گیرند و شاعر مربی خود را با عروسک ها به خاک می سپارد، و جاییکه گروهی از یتیمان گرسنه شاعر را در مقابل مهجمان پناه می دهند. به راستی پاراجانف افسانه ی سپید قفقاز، آشیک کریب، را برای تمامی بچه های جهان ساخت و کنایه های آن را با زبانی کودکانه عنوان کرد :
"…اگر شما یک شاعرید، شعرتان محافظ و تن پوشتان خواهد بود و هرگاه نابینایی را ببینید، نوازشش خواهید نمود. حساسیت مهمترین ویژگی آشیک کریب است. کنایه ها، استعاره ها، اشعار، غزل ها و اندیشیدن حساسیت و عواطف را در زندگی کودکان ترویج می دهد. خوبی و پاکی آشیک کریب وی را به عشق راستینش می رساند ؛ کسی که به وی زیبایی و انتظارش را اهدا می کند."
پاراجانف در زمان ساخت افسانه ی سپید قفقاز اظهار کرد :
"فکر می کنم بهترین شکل فیلمسازی از آن دسته است که برای کر و لال ها ساخته می شود. خیلی صحبت می کنیم و کفتگوها بسیار گشته اند. خود را در لغات غرق نموده ایم، در لغت هایی بسیار زیاد. تنها در باله است که زیبایی و پانتومیم ناب را می یابیم. و این همان چیزی است که طالب آنم."
فیلم شناسی (کارگردان)
پاراجانف : آخرین بهار (1992) تکمیل شده ی اعتراف / اعتراف (1990) ناتمام / افسانه ی سپید قفقاز یا شاعر دلخسته (1988) / زمینه پیروسمانی نقوش اسلیمی (1985) / افسانه ی دژ سورام (1984) / بازگشت به زندگی (1980) / رنگ انار (1968) / آکوب هوانتانیان (1967) / سایه های اجداد فراموش شده ی ما (1964) / گلی کوچک بر صخره (1962) / حماسه ی اوکراینی (1961) / اولین پسر بچه (1959) / دامکا (1957) / ناتالیا اوشوی (1957) / دستان طلایی (1957) / آندریش (1954) / افسانه ی مولداویایی (1951)
فیلم شناسی (نویسنده)
پاراجانف : آخرین بهار (1992) تکمیل شده ی اعتراف / دریاچه ی قو : قلمرو (1990) / اعتراف (1990) ناتمام / بازگشت به زندگی (1980) / رنگ انار (1968) / آکوب هوانتانیان (1967) / سایه های اجداد فراموش شده ی ما (1964) / دامکا (1957)
فیلم شناسی (تهیه کننده)
افسانه ی سپید قفقاز یا شاعر دلخسته (1988) / بازگشت به زندگی (1980)
فیلم شناسی (تدوین گر)
رنگ انار (1968)
فیلم شناسی (کارگردان هنری)
رنگ انار (1968)
کوتاه و خواندنی:
در آوریل 1999 تمبری با عکس وی در ارمنستان به چاپ رسید.
در فوریه ی 1999 تمبری با عکس وی در اوکراین به چاپ رسید.
یونسکو 1999، 75 سالگرد تولد پاراجانف را سال پاراجانف اعلان نمود.
از 2003 تا 2004 یادبودهایی از وی در برلین، سئول، سنگاپور، مسکو، یروان و هالی وود برگزار شد.
پاراجانف در نگاه دیگران:
در پرستشگاه سینما سه شمایل وجود دارد، تصویر، نور و اصالت. و پاراجانف صاحب این سه شمایل است. / ژان لوک گدار
به عقیده ی من"رنگ انار" پاراجانف یکی از برجسته ترین آثار معاصر است که در کمال زیبایی به قلب بیننده نفوذ می کند. / میکل آنجلو آنتونیونی
جوایز و افتخارات:جوایز و افتخارات
برنده جایزه بافتا (سایه های اجداد فراموش شده ی ما / 1964)
برنده جایزه ی مخصوص هیات داوران از فستیوال فیلم بین المللی استانبول (افسانه ی سپید قفقاز یا شاعر دلخسته / 1988)
برنده بهترین کارگردان از جوایز نیکا (افسانه ی سپید قفقاز یا شاعر دلخسته / 1988)
برنده بهترین فیلم از جوایز نیکا (افسانه ی سپید قفقاز یا شاعر دلخسته / 1988)
برنده بهترین تهیه کننده از جوایز نیکا (افسانه ی سپید قفقاز یا شاعر دلخسته / 1988)
برنده بهترین نو آوری در فیلم از فستیوال فیلم بین المللی روتردام (افسانه ی دژ سورام / 1984)
برنده بهترین کارگردان از فستیوال فیلم کاتالونین (افسانه ی دژ سورام / 1984)
برنده جایزه ی فستیوال فیلم بین المللی سائو پائولو (افسانه ی دژ سورام / 1984)
نویسنده
علی طوسی
