تبليغاتX
سلام سینما - سفر به اعماق دنیای لینچی (قسمت اول)
 
سينما گستره آن چيزهايی است كه توضيح ناپذيرند (روبر برسون) ### فيلمها ادامه دهنده دوران كودكی اند و هر كسي با توسل به آنها می خواهد آزادتر، قدرتمندتر و جذاب تر باشد. (مارلون براندو) ### من قهرمان ناقص فيلم زندگي خودم هستم. (رابرت ردفورد) ### انسان زماني به بلوغ می رسد كه طعم تنهايی را چشيده باشد. (پل نيومن) ### بهترين فيلم من لبخند من است و لبخندها خدا را ستايش می كنند. (جك نيكلسون) ### درخشان ترين تاجی كه اشخاص بر سر می نهند در آتش كوره ها گداخته می شود. (چارلي چاپلين) ### ستاره شدن معادل با آزادی است و اين تنها معادله ‌ای است كه اهميت ندارد. (داستين هافمن) ### استعداد آدم ها در نوع انتخابهای آنها جلوه مي كند. (رابرت دنيرو) ### اگر خلقت آفرينش توصيف ناپذير است، چرا خدا بايد از ما بخواهد كه در برابرش زانو بزنيم؟ (لارس فن ترير) ### سينمای خوب چيزی است كه ما توانايی باور كردنش را داشته باشيم و سينمای بد چيزی است كه برای ما غير قابل باور باشد. (عباس كيارستمی) ### سينما پديده جالبی است چراكه قادر است تا جنبه ميرای زندگی را ضبط كند. (ژان لوك گدار) ### بهترين فيلم فيلمی است كه برای كر و لال ها ساخته شود. (سرگئی پاراجانف) ### آنان که نخواهند چیزی را تقلید کنند نمی توانند دست به خلق چیزی بزنند. (سالوادور دالی) ### زندگی گره ای نیست که در پی گشودن آن باشیم، زندگی واقعیتی است که محکوم به تجربه آن هستیم. (سوزان کی یر گارد) ### سینما آشکار نمی سازد بلکه پنهان می دارد. (کارل تئودور درایر) ### سينما توهم بزرگي است که واقعي تر از خود واقعيت مي شود. (لوئیس بونوئل)

دیوید لینچمقدمه:

دیوید لینچ. این نامی است كه گرچه شاید برای مخاطبان حرفه‌ای و حتی نیمه حرفه‌ای سینما آشنا باشد، اما در عین حال هیچ كس براستی شناخت درستی از او، ذهنیت و افكارش ندارد. تصویری كه این چهره منحصر بفرد تاریخ سینما از افكارش ارائه می دهد به مثابه كابوسی است كه انسان تنها و تنها می تواند آنرا در خواب ببیند. لینچ استاد داستان پردازی با پس زمینه افكار انسان است. فیلمهای او علیرغم اینكه بر چسب های ژانری به خود می گیرند، ولی از قواعد ژانر و سبك خارج است و خود بدعت و نهایتی برای سبكی تازه در دنیای پیچیده‌ای به نام سینماست، كه به قول "روبر برسون" بستر تعریف پدیده های توضیح ناپذیر است. كه براستی این جمله در مورد لینچ مصداق ویژه ای پیدا می كند. به عبارت دیگر می توان لینچ را سر آغاز و انتهای دنیایی دانست كه خود در آن سیر می كند. درك او از رنگ و نور و بازی اش با صدا چنان اعتباری برایش آورده كه می تواند جوهره سینما را به رخ بكشد. قصه های لینچ سرشار از پدیده های عجیب و فضاهای نامتعارف است. در واقع علت عجیب و غریب بودن دنیای لینچی، غیر طبیعی بودن كابوس ها و رویاهای انسان است. انسان هیچگاه به دنبال پدیده های طبیعی در رویاهایش نمی گردد و یا كابوس هایش را از جنس محیط پیرامونش نمی بیند.

دیوید لینچ بر خلاف خیلی از هم دوره ای هایش در موج نوی فیلمسازان آمریكا، نه كارگردانی است كه پله های ترقی را در صنعت سینمای تجاری طی كرده باشد و نه فارغ التحصیل مدرسه‌های سینمایی است. بلكه لینچ كه دانش اموخته رشته هنر و انیماتور است، به سان نقاشی است كه با نقاشی های خود بر روی پرده سینما بازی می كند. برای لینچ سنت های فیلمسازی تنها وسیله ای برای رسیدن به یك غایتند و آن غایت همانا خلق یك فضاست، طنینی برای نمایش عجیب یك پدیده، حال آن پدیده می تواند تولد مادربزرگ از درخت، یك ذهن كه می تواند ذهنیتش را از میان ببرد، یك مرد فیل نمای بد شكل ولی خوش سیرت، چهره‌ای وهمناك در پشت دیوار یك رستوران و یا عده ای با لباسهای خرگوش نما كه در حال اجرای یك نمایش هستند، باشد. هیچ كارگردان دیگری نمی تواند به شجاعت، لطافت و زیبایی لینچ این چنین پدیده هایی را بر پرده سینما ظاهر كند.

در دنیای لینچ هوس مایه رنج است. لذت و شهوت، شیاطینی را در درون انسان بیدار می كند كه از دستشان گریزی نیست. لولا در "قلباً وحشی"، لورا در "برج های دوقلو"، دوروتی در "مخمل آبی" و یا دایان در "جاده مالهالند"، همگی قربانی دیوانگی های جنسی می شوند و برای آن تاوان سنگینی هم می پردازند. جان مریك یا همان مرد فیل نمای بد شكل برای لحظه ای توجه و دلسوزی زن مهربانی را تجربه می كند، ولی بلافاصله با آشنایی با جنبه های تاریك عشق یا همان "هوس خودسرانه" تحقیر هم می شود.! برای لینچ هوس در حكم كلیدی است كه دری را به زوایای تاریك تر روح انسان می گشاید. پس از هوس، لینچ به سراغ اهریمن دیگری كه در وجود هر انسانی بیدار است می رود و آن چیزی نیست به غیر از ترس. ترس در آثار لینچ اشكال مختلفی به خود می گیرد. دیوانگی ها، تردیدها و حسادت ها، همه و همه نتیجه ترسی تدریجی است كه در درون انسان بیدار می شود و می تواند پیامدهای ناگواری را برای او به همراه داشته باشد.

فیلمهای لینچ به خصوص آنهایی كه فیلمنامه آنها را هم خودش نوشته (كله پاك كن، مخمل آبی، جاده مالهالند و امپراطوری درون)  كلیشه ها را وارونه می كند و در پاره ای از مواقع آنها را به هجو می كشد. لذا برای تماشاگری كه با آثار لینچ آشنایی ندارد، فیلم ها بدلیل عناصر آشنایی كه تمام چشم اندازهای بصری این آثار را پوشانده اند، به نوعی دست یافتنی جلوه می كند، هر چند كه در ورای این ظاهر دست یافتنی دنیایی پیچیده و دور از دسترس قرار دارد. در این مقاله یا بهتر بگویم شبه مقاله كه اكنون قسمت اول آنرا می خوانید به كلیه آثار لینچ از زمانی كه او فیلمهای دانشجویی اش را می ساخته تا كنون كه فیلم "امپراطوری درون" را به روی پرده برده، پرداخته می شود.

 

 

فیلم های کوتاه (دیوید لینچ)فیلم های کوتاه

 

شش مرد بیمار می شوند(Six Men Getting Sick)  

طراح انیمیشن و كارگردان: دیوید لینچ / محصول: 1967 / مدت زمان: 4 دقیقه

 

خلاصه داستان:

شش شكل كه شبیه كله های آدم است روی پرده ای حركت می كنند و ناگهان آتش می گیرند.

 

نمای بسته:

نخستین فیلم لینچ به نوعی خبر از آینده او هم می دهد. در واقع این شش شكل بیمار می خواهند  از كابوس هایی حرف بزنند كه لینچ آنها را در آینده به تصویر می كشد.

 

 

الفبا(The Alphabet)

طراح انیمیشن و كارگردان: دیوید لینچ / محصول: 1968 / مدت زمان: 4 دقیقه

 

خلاصه داستان:

دختر بچه ای روی تخت دراز كشیده و صدایی خارج از تصویر حروف الفبا را ادا می كند. با پایان یافتن ادای حروف تنش عصبی دخترك را فرا می گیرد و خون استفراغ می كند.

 

نمای بسته:

این انیمیشن دانشجویی لینچ كه آنرا در سن 22 سالگی ساخت گرچه امروز پیش پا افتاده به نظر می رسد اما بی تردید برای دهه شصت بیش از حد مازوخیستی است. چهره سپید دخترك هر چند كنایه به سادگی او می زند، اما در عین حال شور زندگی را هم از او می گیرد. آن تنهایی در قابی خلوت چیزی بیش از یك زندان نیست.عنصر تختخواب كه در فیلم های بعدی لینچ هم حضور تعیین كننده ای دارند، در واقع خبر از دنیای بدون خواب می دهند. هنری در "كله پاك كن" درون بالش زیر سرش دفن می شود و مرد فیل نما زمانی می میرد كه سعی می كند مثل یك انسان عادی بخوابد. دخترك حرف زدن با الفبا را نمی آموزد اما سرخی خون بیرون زده را می فهمد. همه در دنیای لینچ باید این زبان را فرا گیرند. 

 

مادربزرگ(The Grandmother)

طراح انیمیشن، نویسنده و كارگردان: دیوید لینچ / بازیگران: ریچارد وایت، دوروتی مك گینیس، ویرجینیا میتلند، رابرت چادویك / محصول: 1970 / مدت زمان: 34 دقیقه

 

خلاصه داستان:

پسر بچه هشت ساله ای (ریچارد وایت) بدلیل خیس كردن بسترش، توسط پدرش (رابرت چادویك) تنبیه می شود. او به اتاقش می رود و روی تختش دانه ای می كارد. دانه ای كه تبدیل به درخت تنومندی می شود. این درخت فرزندی به دنیا می آورد كه مادربزرگ پسرك است. مادربزرگ (دوروتی مك گینیس) همدم پسرك می شود، اما پس از چندی بیمار می شود و درخواست پسرك از والدینش برای مداوای او بی نتیجه می ماند.مادربزرگ و پسرك با هم به گورستان می روند و مادر بزرگ در آنجا ناپدید می شود و پسرك مجدداً به خلوت خود در اتاقش باز می گردد.

 

نمای بسته:

لینچ در این فیلم با كلیشه ها بازی می كند و به مفاهیم نمادین آنها نزدیك می شود و سپس همان نمادها را زیر سوال می برد. پسرك منزوی و خاموش با كراوات و جامه آراسته اش در برابر پدر و مادر كثیف و لاقید خود می نشیند و بار دیگر به حریم كوچكش در تختخواب و اتاق آشنای لینچی پناه می برد.لینچ تشابه جای خیس شده رختخواب و خورشید نقاشی شده درخشان در آسمان مصنوعی را بهانه پیوند واقعیت یا نقصان پسرك و رویای او می سازد. ولی این پرسش را هم مطرح می كند كه این نقاشی ها به حقیقت نزدیك تر هستند یا بازیگران واقعی و عناصر اطراف آنها؟ او در مادربزرگ مراتب خانوادگی را معكوس می كند و پسر خانواده را به بهانه بوجود آوردن شخصیت مادربزرگ می سازد. والدین در این سلسله وارونه گناه كارانی هستند كه بزرگترین گناهشان بوجود آوردن فرزند است.

 

 

کابوسی به رنگ واقعیت

کله پاک کن (دیوید لینچ)كله پاك كن(Eraserhead)

نویسنده و كارگردان: دیوید لینچ / بازیگران: جان نانس، شارلوت استیوارت، آلن جوزف، جین بیتس / محصول: 1976 / مدت زمان: 110 دقیقه / سیاه و سفید

 

خلاصه داستان:

هنری اسپنسر (جان نانس)، با بیدار شدن از خواب خود را در اتاق تاریكی می یابد. او با مشاهده نوری در پی آن به راه می افتد و به خانه خانواده ایكس می رسد. خانم ایكس (جین بیتس) به هنری می گوید كه او و دخترش مری (شارلوت استیوارت) پیشترها ازدواج كرده اند و صاحب بچه ای شده اند. بچه شكل یك هیولا را دارد و مری كه حوصله سر و صداهای او را ندارد، این موجود را با هنری تنها می گذارد. هنری خود را به تماشاخانه پشت رادیاتور اتاقش می رساند و به تماشای نمایش تك نفره زنی با اندام ناقص می نشیند. اما سر هنری از تنش جدا شده و پسر بچه ای آنرا در كوچه ای پیدا می كند. پسرك سر هنری را به یك كارخانه مدادسازی می فروشد و آنجا از سر هنری به عنوان پاك كن استفاده می كنند. هنری در بازگشت به اتاقش بچه را می كشد و سعی می كند به تماشاخانه پناه ببرد. در تماشاخانه آن زن رقاص رفته و هنری به دیوار روبرویش خیره می ماند. دوربین بسوی دیوار حركت می كند و نمایشگر آن می شود. موجود كرم مانندی چنان روی دیوار حركت می كند كه گویی قصد بلعیدن دوربین را دارد. آنچه كه كودك او خوانده شده چیزی جز یك تكه گوشت كریه نیست، موجودی بدون دست و پا همراه با سر درشتی كه بوسیله گردن باریكی به این تنه وصل شده. یك مصرف كننده بی مصرف كه تنها سر و صدا می كند و با خوردن غذایی آرام می گیرد. حاصل همه رویاها، جستجوها و تردیدهای این مرد در این تكه گوشت خلاصه شده است، اما ...

 

نمای بسته:

این اثر سیاه و سفید دیوید لینچ تا آن حد آزار دهنده است كه راه گشای بسیاری از فیلمهای پس از خود باشد. اثری در مرز خودآزاری و دیگرآزاری كه می تواند فارغ از ترس یا هیجان بدل به كابوس خصوصی تماشاگر شود. یك باتلاق ذهنی كه از سورئالیسم، فیلم نوآر و سینمای وحشت بهره می برد، بی آنكه هیچ یك از آنها باشد.مایه اولیه این اثر، این است كه انسان در زندانی بسر می برد و با بیرون آمدن از آن به هزارتویی می افتد تا آنكه سرانجام به نقطه اول بازگردد. این فیلم تا حد امكان جا را برای تجربه شخصی تماشاگر در سفری كه نمادها و استعاره ها در هر گام به چشم می خورد باز می گذارد. لینچ با پرداختن به مایه مورد علاقه اش (انسان درگیر با امیال جسمی و ذهنی سركوفته) آدم هایش را در زندان كالبد خود نمایش می دهد. اگر تز اولیه بیداری باشد، خواب آنتی تز است و هیولا سنتز. موجودی فارغ از جنسیت كه این جا توسط هنری اسپنسر  (مردی با نشانه های اختگی و عقیم بودن)، زاده می شود. موجودی زادئیده سوء تعبیر انسان نسبت به خویش و مولد محیط صنعتی كه انسان رادر خود می بلعد. دل مشغولی های هنری را در تاكید دوربین به رادیاتور اتاق او می بینیم. او از اتاقش بیرون می آید و در قابی قرار می گیرد كه پشت سرش را كارخانه ها پوشانده اند. هم چنان كه تولد بچه با صدای حركت یك اهرم فلزی و آمیزش آن با صدای جیغ (در اشاره به درد زایمان) شكل می گیرد. حركت مرغ درون بشقاب هنری سر میز شام حكایت از تولد یك موجود غیر انسانی دارد. خانواده برای لینچ مركز تنش هاست. خانواده فیلم "كله پاك كن" با نام خانوادگی ایكس(X)  توهم تمام عیار كانون گرم خانواده است. حرف X نه تنها به بی هویتی آنان اشاره دارد بلكه به تاكید لینچ بر مجله های دهه پنجاه و گرامافون و آشپزخانه، رویای آمریكایی را هم به مسخره می گیرد. بدل شدن سر هنری به یك پاك كن روند طی شده دیالیتیك لینچ است. هرچه ذهن او می بافد توسط همان ذهن پاك می شود. سر هنری با آن موهای برآمده اش  شكل پاك كنی را دارد كه روی این جسم سنگینی می كند و در واقع فیلم در جایی تمام می شود كه هنری تمایلی به خیال پردازی ندارد و سعی دارد از این كابوس فاصله بگیرد. اقدام او برای كشتن كودك (هیولا) تلاشی برای رهایی از این كابوس است. آن تكه گوشت تبلور آن همه امیال سركوفته اوست. او در دنیای واقعی زندگی نمی كند تا با قواعد آن كه مرگ هم یكی از آنهاست از این قواعد تخطی كند.

اما پرسش كلیدی فیلم را خود لینچ برای تماشاگر طرح می كند كه آیا همه انچه كه دیده ایم كابوس هنری اسپنسر بوده و یا خود او كابوس ذهن هر تماشاگری محسوب می شود؟ تماشاگر "كله پاك كن" درگیر همه دغدغه های شخصی است كه همیشه از آن گریخته می شود. یك تلنگر لازم است تا اسیر این دغدغه ها شد و لینچ این كار را با یك مشت انجام می دهد.

 

 

ادامه دارد ...

 

نویسنده

آرش سیاوش

 

 

 

نوشته شده توسط آرش سیاوش در ساعت 22:53 | لینک  | 
 

جهت مشاهده نتایج جستجو می بایست کلیک چپ موس را بر روی باکس گوگول نگه داشته و آنرا حرکت دهید

نقل قول مطالب پس از گذشت حداقل یک هفته از تاریخ پست آنها و با ذکر منبع و درج لینک بلامانع است

با سپاس از بلاگفا