سرزمینی برای پیرمردها نیست
کارگردان: جوئل و ایتن کوئن / فیلمنامه: جوئل و ایتن کوئن (بر اساس رمانی به همین نام، نوشته کورماک مک کارتی) / مدیر فیلمبرداری: راجر دیکنز / تدوین: جوئل و ایتن کوئن / موسیقی متن: کارتر بولول / بازیگران: خاویر باردم، تامی لی جونز، جاش برولین، کلی مک دونالد، وودی هارلسون / محصول: 2007، آمریکا / مدت زمان: 122 دقیقه / جوایز: برنده جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه اقتباسی و بهترین بازیگر نقش دوم مرد / نامزد دریافت نخل طلا از فستیوال کن / برنده جایزه گلدن گلاب بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد و نامزد گلدن گلاب بهترین فیلم درام و بهترین کارگردانی / برنده جایزه بافتا برای بهترین کارگردانی، بازیگر نقش مکمل مرد و بهترین فیلمبرداری
خلاصه داستان:
لاولین ماوس (جاش برولین) جوشکار یک شرکت خدماتی است که همراه همسرش، کارلاجین (کلی مک دونالد) در یک خانه کاروانی زندگی می کند. روزی لاولین برای شکار به دشت های اطراف شهر می رود اما در آنجا با صحنه عجیب و هولناکی روبرو می شود. او تعدادی جنازه به گلوله بسته شده و همچنین تعدادی اتوموبیل می بیند که در بار یکی از آنها محموله زیادی از مواد مخدر جاسازی شده است. لاولین متوجه می شود که معامله نافرجامی در کار بوده و باید پول یک طرف معامله نیز در همان حوالی باشد. با اندکی جستجو لاولین موفق به یافتن دو میلیون دلار پول نقد می شود. در همین حال دو نفر از صاحبان اصلی پولها که در واقع یک پای معامله بوده اند، قاتل بی رحمی به نام آنتوان چیگور (خاویر باردم) را که به تازگی از چنگ پلیس محلی فرار کرده، مامور یافتن پول ها می کنند. همچنین کلانتر محلی، تام بل (تامی لی جونز)، که این اتفاق در حوزه استحفاظی او روی داده در تلاش برای یافتن لاولین و چیگور است و ...
موج کوئن ها:
اگر در اواخر دهه پنجاه میلادی بزرگانی چون فرانسوا تروفو، کلود شابرول، آلن رنه، ژان لوک گدار گرد یکدیگر آمدند تا بنیان قواعد ساخت کلاسیک آثار سینمایی را اندکی دگرگون کنند و جنبشی موسوم به "موج نو" را بنا بنهند آنگاه باید گفت که جوئل و ایتن کوئن در اواخر دهه هشتاد خود به تنهایی آغازگر موج تازه ای در سینما شدند، که البته نه چون موج نو فرانسه که مقلدان و پیروان بسیاری را به دنبال خود کشاند، بلکه موجی منحصر بفرد که پدید آمدنش تنها و تنها نیازمند نبوغ و بلاغت دو اندیشه متحد و هم سو چون برادران کوئن است. این دو برادر تا کنون نشان داده اند که قصد دارند حرف و سخن دیگری را در باب سینما مطرح کنند، گویی که آمده اند تا هرچه را که در گذشته به عنوان اصول و مبانی ژانر و سبک به ثبت رسیده در هم بریزند و بنای این قواعد را دوباره از سر نو پایه گذاری کنند. مدعای این سخن را میتوان براحتی در بطن آثاری یافت که کوئن ها تا به اینک خلق کرده اند. فیلمهایی که هریک بی گمان نمونه بدیع و متفاوتی در گونه سینمایی مربوط به خود به شمار می رود. خواه چون "بارتون فینک" جوایز فستیوال کن را درو کند و یا چون "سرزمینی برای پیرمردها نیست" بر تارک اسکار بایستد و خواه چون "گذرگاه میلر" با بی اعتنایی منتقدان مواجه شود. آری، براستی تک تک این آثار مبین حرف تازه ای در گونه های متفاوت سینمایی است و ساده گذشتن از کنار هریک از آنها از دید نگارنده حقیر خطای بزرگی است.
از سوی دیگر باید توجه داشت که سینمای متعالی کوئن ها در طول عمر بیست ساله خود، در درون دارای افت و خیزهایی نیز بوده است. افت و خیزهایی که نه به معنای برتری اثری نسبت به دیگری، بلکه به مفهوم بالغ تر بودن اثری از حیث به انتزاع کشیده شدن مبانی ژانر، نسبت به اثر دیگر است. به عنوان نمونه کوئن ها در "بارتون فینک" به خلق نوع کاملاً بدیع و متمایزی از سینمای سورئال دست یافته اند حال آنکه در یک اثر پیش از آن، یعنی "گذرگاه میلر" این بلوغ کمال یافته در ارائه تصویر تازه ای از سینمای گنگستری مشاهده نمی شود. باری، حال اگر بر اساس این پیش فرض آثار کوئن ها را ارزش گذاری کنیم، یقیناً "سرزمینی برای پیرمردها نیست" حائز جایگاه رفیعی است. بلاغت و فصاحت بیان کوئن ها در این فیلم در چنان مرحله ای از نبوغ و بلوغ قرار دارد که نتیجه اش شکل گیری اثری شده که در آن واحد چند ژانر سینمایی را با بیانی کاملا انتزاعی و بدیع به تصویر درآورده است بی آنکه هیچ یک از آنها باشد. به عبارت ساده تر کوئن ها اثری خلق کرده اند که میتواند در حیطه سینمای وسترن، گنگستری، درام، جنایی و یا حتی در پاره ای کمدی به نظر برسد حال آنکه در کلیت هیچ یک از آنها نباشد.
مرثیه ای برای دنیای نو
کسی که از سینما و به خصوص سینمای کوئن ها پیش زمینه ذهنی داشته باشد، مسلماً پس از تماشای "سرزمینی برای پیرمردها نیست" به این نتیجه نمی رسد که اثری در ژانر جنایی و یا وسترن دیده که تنها جاذبه آن صحنه های کشتار چیگور و یا تعقیب و گریز میان لاولین و چیگور است. ساخته اخیر برادران کوئن از آن دست فیلمهایی است که خود به خود بیننده را وادار به تماشای چندباره اش می کند بی آنکه در تکرار دوباره و چندباره ملال و خستگی به همراه آورد. در واقع با هرچه بیشتر تماشا کردن این فیلم (نه تنها این فیلم، بلکه کلیه آثار کوئن ها) زوایا و ظرایف بیشتری از آن آشکار می شود که اگر تماشاگر تنها به یک بار دیدن اکتفا کند به یقین آنها را از دست خواهد داد. "سرزمینی برای پیرمردها نیست" بیش از هر چیز و پیش از آنکه بخواهد خود را در قالب ژانری خاص مطرح کند، یک اثر بررسی کاراکتر در کل و جزء است که با وفاداری کامل به اصالت رمان کورماک مک کارتی عنوان شاهکار را برازنده خویش کرده است. مقصود از یک اثر بررسی کاراکتر در کل و جزء این است که کوئن ها موفق شده اند با هرس هنرمندانه رمان مک کارتی به خوبی تقابل هر یک از شخصیت های اصلی را با خود و محیط و دیگران به همان مقصود و هدف که در رمان بوده، تصویر کنند و از این روست که می توان "سرزمینی برای پیرمردها نیست" را اثر اصیل جوئل و ایتن کوئن نامید. فیلم در مجموع دارای سه کاراکتر محوری است که در تقابل با یکدیگر و چند شخصیت فرعی، قصه ای می سازند که انسجام و استحکامش قادر به میخکوب کردن هر بیننده ای در روبروی خود است. قدرت و بداعت رمان مک کارتی در این است که در تعریف خصوصیات درونی و روانی شخصیت هایش به هیچ عنوان به مطلق گرایی روی نیاورده و کاراکترها را آنگونه که هستند و نه آنگونه که قصه به آنها تحمیل میکند، پرورانده است. کوئن ها نیز با پیروی از همین اصل، نسبی گرایی را مبنای تحلیل کاراکترهای فیلمشان قرار داده اند. البته پی بردن دقیق به این نکته در همان راز تماشای چندباره فیلم نهفته است به ترتیبی که در هر بازبینی به نتیجه ای متفاوت از آنچه در قبل به آن رسیده بودیم، دست خواهیم یافت.
"سرزمینی برای پیرمردها نیست" را می توان استعاره ای از پایان منظومه غرب (آمریکا) در نظر گرفت. استعاره ای که در عمق معنای آن می توان دریافت که آن جامعه آرام و بکر قرن گذشته آمریکا تبدیل به محیطی خشن و پر تنش گشته که در سرتاسر آن می توان رنگ خشونت و ناامنی را به شکل های متفاوت یافت. مک کارتی در رمانش با تیزبینی دلایل این تحول را از یک سو در گسترش تجارت مواد مخدر می داند (با اشاره به معامله نافرجام قاچاقچیان) و از سوی دیگر در فروپاشی آداب و اخلاق اجتماعی بر می شمرد. در این دیدگاه میتوان چیگور را به نوعی ثمره خشونت دنیای جدید نامید. کسی که بی هیچ ابایی آدم می کشد و خلاصه هرکه را بر سر راهش قرار گیرد از بین می برد، مگر اینکه سکه بخت به یاری قربانی بیاید. چیگور یک بیمار روانی است که البته برای خودش خط مشخصی دارد و به سبب همین خط ثابت و بلا تغییر است که در پاره ای حتی حس احترام تماشاگر را نسبت به خویش تحریک می کند. او خونسرد، رک، باهوش و خلاصه در یک کلام همه فن حریف است. حرفش را در لفافه نمی گوید بلکه در عمل نشان می دهد. چیگور زن نمی کشد. به قربانیانی که گناهی ندارند فرصتی می دهد تا در یک بازی شیر یا خط بخت زندگی دوباره را بیابند. این بازی میتواند برای قربانیان به منزله تولدی دوباره تلقی شود. اما اگر کسی بخواهد بر سر راهش بایستد بی درنگ او را محکوم به مرگ می کند. چیگور یک بدمن است اما نه مانند هم نوعان کلاسیک خود که تنها احساس تنفر و دلزدگی تماشاگر را نسبت به خود برانگیزند. همین جنبه از شخصیت اوست که موجب می شود تا آنتوان چیگور از قالب یک کارکتر تک خطی بیرون آید و به عبارتی به عنوان تعریف تازه ای از شخصیت منفی یا همان بدمن شناخته شود. چیگور به دنبال لاولین می افتد. جوشکار فقیری که با یافتن پول هنگفتی زندگی اش را در مسیر تازه ای می بیند. یافتن کیف پر از اسکناس به عنوان عنصری است که آشکار کننده شخصیت لاولین می شود. حقارت و عقده های موجود در روح و روان او با یافتن کیف بیرون می ریزد و طمع که نتیجه همان حقارت است او را به ورطه بازی مرگباری می کشاند. لاولین شخصیتی است که علیرغم پایبندی به اصولی محترم، بسیار متزلزل است. اگر چیگور به آدمکشی معتاد است، روان لاولین نیز آلوده به بیماری مزمن حرص و عقده است، تا جایی که حتی صیانت از پولها را از حفظ جان همسرش در قبال تهدید چیگور بر خود واجب تر می داند. هر دو این نابسامانی های روحی را می توان در نتیجه نوع دنیای خشن و وابسته به پول امروزی دانست. دنیایی که دیگر جایی برای بازماندگان گذشته غرب در خود ندارد. اما کاراکتر محوری در "سرزمینی برای پیرمردها نیست"، کلانتر پیر منطقه، تام بل است. فیلم با تک گویی کلانتر آغاز و در نهایت با منولوگ های او خاتمه می یابد و آنچه که در این دو منولوگ با فاصله، حائز توجه است ترادف میان معنای آنهاست. به بیان بهتر کوئن ها با این تکنیک در انتهای فیلم به همان چیزی می رسند که در ابتدا بوده، بدون اینکه تغییری در اوضاع حاصل شود و یا تلاش های کلانتر به ثمر بنشیند. کلانتر بل به عنوان نمادی از گذشته آرام و خالی از تنش غرب معرفی می شود. گذشته ای که بنا به گفته های او در ابتدای فیلم، برخی از کلانترهایش حتی یک اسلحه هم حمل نمی کردند. گذشته ای که شکوه و وقارش به نسبت دنیای امرزو چنان است که حتی سخن گفتن از آن هم موجب خشنوی کلانتر را فراهم می کند. چنانکه در ابتدای فیلم، با لحنی بغض آلود از زبان کلانتر می شنویم: حالا از هر چیزی که درباره گذشته می شنوم خوشم می یاد. "سرزمینی برای پیرمردها نیست" را میتوان در یک عبارت مرثیه ای برای دنیای نو نامید. دنیایی که دیگر جایی برای پیرمردها در خود ندارد...
بازیگران فیلم همگی در نقش خود بسیار محکم و با ثبات ظاهر شده اند و هرگز صرفاً در قالب یک تیپ تکراری فرو نرفته اند. بازی جاش برولین در نقش لاولین ماوس بسیار درخشان است و تامی لی جونز توانسته به خوبی خستگی، افسردگی و یاس کلانتری پیر را که روزگاری فکر میکرده مغرور است را به تصویر بکشد. اما بی گمان درخشان ترین بازی فیلم را بازیگر اسپانیایی، خاویر باردم، انجام داده است. نگاه سرد و عاری از روح باردم در نقش آدمکشی بی رحم در چنان سطحی انجام شده که هرچه جایزه معتبر و غیر معتبر سینمایی در سال گذشته بوده را از آن خود کرده است. از سوی دیگر نباید براحتی از کنار فیلمبرداری بی نقص راجر دیکنز گذشت. دوربین دیکنز موفق به خلق مناظری زیبا و چشم نواز و البته سرد و خشک از منطقه تگزاس شده که این خود در القای حس نوستالزی اثر کمک شایانی به بیننده کرده است.
نویسنده
آرش سیاوش
لینک مرتبط
گفتگو با خاویر باردم، بازیگر نقش آنتوان چیگور

