سه و ده دقیقه به یوما(3:10 To Yuma)
کارگردان: جیمز منگولد / فیلم نامه: هالستد والس، مایکل برانت، درک هاس / مدیر فیلمبرداری: فندون پاپامیشل / تدوین: مایکل مک کیوسکر / موسیقی متن: مارکو بلترامی / بازیگران: راسل کرو، کریستین بیل، پیتر فاندا، بن فاستر، لوگان لرمن / محصول: 2007، آمریکا / مدت زمان: 117 دقیقه
خلاصه داستان:
دن ایوانز (کریستین بیل) مزرعه داری اهل خانواده است که صاحب مزرعه کوچکی در ایالت آریزونا است. دن که روزگاری افسر جنگی بوده و یک پای خود را هم در جنگ از دست داده می کوشد تا زندگی آرامی را برای همسر و دو فرزندش فراهم کند و این در حالی است که از نظر مالی اوضاع چندان مناسبی ندارد و از طرفی دیگر همسایه ای قلدر دارد که مدام او را برای ترک زمینش تحت فشار می گذارد. در چنین اوضاعی منطقه آریزونا تحت حمله سرخپوست ها و همچنین گروه های مزدوری است که دست و قتل و غارت اموال روستائیان می زنند. یکی از خطرناک ترین این باندها، گروهی است که رهبری آنرا یک یاغی شرور به نام بن وید (راسل کرو) بر عهده دارد. بن که یکی از خطرناک ترین افراد منطقه است پس از یک سرقت مسلحانه و کشتن تعدادی از نیروهای مردمی به طرز غافلگیرکننده ای دستگیر می شود و اکنون باید برای محاکمه عازم شهر یوما شود. در این حال کلانتر برای بردن بن به شهر از عده ای به عنوان معاون کمک می خواهد که دن به جهت احتیاج به پولی که برای این کار در نظر گرفته شده، داوطلبانه عضو گروه معاونین کلانتر برای بردن بن به شهر می شود. از سویی دیگر چارلی (بن فاستر) که دوست صمیمی بن به حساب می آیند به همراه دار و دسته بن برای نجات او در تعقیب آنها هستند و ....
پلان آخر:
بی شک کم فروغ ترین ژانر سینما در طی سی سال اخیر را باید ژانر وسترن بدانیم. این مسئله حقیقتی است که برای اثبات آن کافی است به فیلمهای وسترن سی سال اخیر تاریخ سینما نگاهی بیندازیم. در واقع پس از آن آثار درخشان سالهای دهه پنجاه و شصت دیگر پرده های سینما رنگ یک فیلم وسترن ناب را بر خود ندید و علاقمندان به این ژانر از سینما مجبور به دل بستن به همان آثار قدیمی و کهنه اما بسیار خوش ساخت و البته تاثیر گذار شدند. تلاش های اخیر برخی از کارگردانان در عرصه سینمای وسترن همگی به فیلم هایی بی مایه و یا کم ارزش تبدیل شده و این در حالی است که آنها تلاش می کنند تا فیلمی خوب را عرضه کنند اما قادر به این کار نیستند. دلیل این امر شاید به نوعی عدم وجود مهارت کافی در نزد کارگردانانی باشد که می خواهند غرب وحشی را بستر وقوع اتفاقات فیلم نامه شان کنند. نوع دیالوگ ها و همچنین فضا سازی و چیدن میزانسن در چنین آثاری در چنان جایگاهی از لحاظ اهمیت بسر می برد که فقط و فقط تجربه و آگاهی و درک بالا از شرایط آن مناطق می تواند راه گشای رسیدن به آن و در نتیجه ساختن اثری محکم و قابل بحث باشد.
یکی از آخرین نمونه تلاشهای نافرجام برای احیای ژانر وسترن، فیلم "سه و ده دقیقه به یوما" ساخته جیمز منگولد است. منگولد در این فیلم با وفاداری به ساختار وسترن های کلاسیک قصد داشته تا اثری با درون مایه ای اخلاق گرایانه را بسازد، اما علیرغم تلاش زیادی که در این راه داشته موفق به رسیدن به مقصودش نشده است. منگولد که سابقه اثری وسترن در کارنامه اش مشاهده نمی شود، از تمام تجربات وسترن سازان بزرگ تاریخ سینما نظیر "جان فورد"، "جان استرجس" و "هاوارد هاکس" برای ساختن "سه و ده دقیقه به یوما" استفاده کرده و در عین حال خواسته تا حرف نسبتاً تازه ای را در توصیف ضد قهرمان وسترن بازگو کند، اما نتیجه کار تبدیل به اثری کم مایه و مملو از تناقض در باب رفتار شخصیت ها در طول فیلم شده و عملا به هیچ چیزی جز ارائه تصاویری بدیع و زیبا از لحاظ بصری دست نیافته است که البته منگولد باید آنرا هم مدیون فیلمبرداری فوق العاده فندون پاپامیشل باشد.
"سه و ده دقیقه به یوما" به سبک وسترن های آشنای کلاسیک با یک اتفاق شروع می شود و در پی آن در سه فصل پرورش می یابد. فصل نخستین فیلم همانند بسیاری از کلاسیک های مطرح این ژانر با حمله عده ای یاغی به مزرعه دهقانان بی نوا و ورشکسته آغاز می شود و در پی آن غرور شکسته یک مرد را می بینیم که نمی خواهد در برابر همسر و دو فرزندش شرمگین باشد. منگولد در این فصل بی آنکه بخواهد، قهرمان خود دن ایوانز را در قالب یک تیپ آشنا و تکراری فرو می برد، قهرمانی که تنها برا ی اعاده حیثیت از خودش حاضر به انجام هر کاری شده است. او با این کار عملاً قدرت همذات پنداری مخاطب با دن را از او سلب می کند و باعث می شود تا شخصیت دن تا انتها در اندازه یک تیپ و نه بیشتر باقی بماند بطوریکه حتی مرگ او در پایان فیلم نیز بیننده را آنطور که باید تحت تاثیر قرار نمی دهد. منگولد در ادامه فصل آغازین فیلمش یک ضد قهرمان آشنای دیگر را معرفی می کند. بن وید نیز بر اساس قواعد وسترن کلاسیک انسانی بی رحم و شرور است که به راحتی آدم می کشد. اما بلافاصله و در همین فصل منگولد به شکلی ناشیانه چهره دیگری از بن را هم به بیننده نشان می دهد. وجود عشق در قلب بن به معنی عدم سیاهی کامل قلب اوست. این نکته همان چیزی است که در واقع هدف اصلی منگولد از ساختن "سه و ده دقیقه به یوما" را در بر می گیرد. دگردیسی روانی بن و عقده گشایی روحی دن دو مسئله مهمی است که منگولد نهایتاً می خواهد به آنها دست یابد. اما او با مطرح کردن علاقه بن به امی (ان هم در از نوع پرورش یافته)، به گونه ای حرف خود را در همان ابتدا می زند و بنابراین نیاز گذر از تجربه برای رسیدن به این منظور را از ضد قهرمانش کم رنگ می کند. به عبارت بهتر منگولد عقیده دارد که بن بر خلاف آن چیزی که هست دارای قلب پاکی است و این مسئله چنان برای او اهمیت دارد که یکی از ستون های اصلی فیلمش را بر مبنای نشان دادن و اثبات کردن این عقیده بر بیننده استوار کرده است. اما عملاً با مطرح کردن این موضوع در سی دقیقه نخست فیلم و تاکید بر آن از طریق دیالوگ های ویلیام خطاب به بن از اهمیت خواسته اش می کاهد چراکه پیش زمینه ای از نظر ذهنی را در اختیار بیننده قرار داده است.
پس از گذر از فصل نخست، به فصل دوم می رسیم که همراه با دومین اتفاق مهم فیلم یعنی دستگیری بن وید آغاز می شود. منگولد در این فصل نیز آنطور که باید شخصیت هایش را پرورش نمی دهد و به نوعی آنها را برای ورود به یک فصل طوفانی که نقطه اوج داستان نیز به حساب می آید، آماده نمی کند. تصویری که منگولد از دو کاراکتر اصلی فیلمش، بن و دن در این فصل ارائه می کند تا حدودی مایه های کمیک هم به خود می گیرد و در پاره ای از سکانس ها بیننده را نه تنها دچار هیجان نمی کند بلکه او را به خنده وا می دارد. این فصل از سوی دیگری هم در تیررس نقدهای کوبنده منتقدین قرار می گیرد و آن تناقض هایی است که باز هم به طور ناخواسته، منگولد در ذهن بیننده بوجود می آورد. برای مثال می توان به سکانس حمله سرخ پوست ها به گروهی که بن را به یوما می برند اشاره کرد. در این سکانس بار دیگر شاهد چهره دیگر بن می شویم و هم از سویی به بی کفایتی و ضعف همراهان کلانتر و خود کلانتر و همچنین دن پی می بریم. این موضوع را از سویی دیگر در سکانس قبلی که بن با دستهای بسته آقای مک الروی را از پا در می آورد نیز می بینیم. این نوع تناقض زمانی چهره خودش را نشان می دهد که شاهد ایستادن یک نفره دن در مقابل عده زیادی از هفت تیرکش ها در انتهای فیلم هستیم و می بینیم که دن چگونه یک نفره و در حالی که یک آدمکش حرفه ای را هم به اصطلاح در بند خود دارد با یک دسته چهل نفری که خواهان مرگ او هستند، روبرو می شود و تمامی آنها را نیز از پای در می آورد.
با پایان فصل دوم به سومین و آخرین فصل از "سه و ده دقیقه به یوما" می رسیم. فصلی که در حکم نقطه اوج داستان نیز هست و تمام نتیجه گیری های کارگردان در انجا خود را نشان می دهد. فصل سوم "سه و ده دقیقه به یوما" را می توان تقلیدی ضعیف و بسیار ناپخته از سکانس پایانی فیلم "آخرین قطار گانهیل" ساخته "جان استرجس" دانست. منگولد بر خلاف دو فصل ابتدایی فیلمش، پایان بندی را خوب آغاز می کند و تا نیمه راه هم به خوبی پیش می برد اما به یک باره احساسات را به گونه ای غیر منتظره و نامعقول و همچنین ناملموس وارد فیلم می کند. در واقع این فصل تا زمانی که دن به همراه بن قصد خروج از هتل و رفتن به ایستگاه قطار را دارند قابل باور است اما همین که آندو از هتل خارج می شوند و در پی آن مورد حمله تفنگچیان قرار می گیرند دچار تزلزل می گردد. در واقع می توان تفاوت کار فیلمسازی مثل استرجس با منگولد را در همینجا متوجه شد. نوع عملکرد و نحوه بازی گرفتن استرجس در سکانس طلایی "آخرین قطار گانهیل" که مت مورگان ریک را به تنهایی تا ایستگاه ترن می برد بسیار پخته تر از آن چیزی است که در "سه و ده دقیقه به یوما" شاهدش هستیم. در واقع استرجس حساب همه چیز را می کند تا نقطه اوج فیلمش علیرغم برانگیختن احساسات بیننده از نظر عقلی نیز موجه و قابل قبول جلوه کند و این همان مسئله ای است که منگولد از آن غافل بوده و عملا درخشان ترین سکانس فیلمش را از بین برده و آنرا تبدیل به سکانسی احساسی و نامعقول کرده است.
"سه و ده دقیقه به یوما" در مجموع فیلم متوسط و حتی روبه پایینی از نظر ساختار فیلم نامه و همچنین شخصیت سازی است. نوع انتخاب بازیگران فیلم نیز تا حدودی ناملموس جلوه می کند. استفاده از راسل کرو با آن چهره معمولی و چشم های روشن برای نقش یک قاتل خطرناک که البته دچار یک دگردیسی روانی می شود، چندان دلچسب به نظر نمی رسد. شاید اگر جای کریستین بیل و راسل کرو در نقش هایشان عوض می شد فیلم از حیث شخصیت پردازی در مرتبه بالاتری قرار می گرفت. اما علیرغم انتقادهای وارده بر این فیلم، "سه و ده دقیقه به یوما" از چند جنبه نیز حائز اهمیت است. ابتدا اینکه تلاشی هرچند ناموفق برای احیای وسترن های خوش ساخت کلاسیک است که خود این مسئله و ساخته شدن فیلمهای بیشتر در این ژانر می تواند بار دیگر وسترن را به یکی از ژانرهای محبوب سینما دوستان تبدیل کند. نکته دیگر فیلمبرداری بی نظیر "فندون پاپامیشل" است. فیلمبرداری که بر خلاف منگولد که نتوانسته درون مایه اثرش را خوب پرورش دهد، در گرفتن تصاویر بدیع و خیره کننده غرب وحشی استادانه عمل کرده و توانسته که حداقل فیلم را از این حیث در رده بهترین آثار کلاسیک وسترن قرار دهد. ضمناً در این میان نباید از کنار موسیقی زیبای "مارکو بلترامی" نیز گذشت. تم های بلترامی اگرچه قدرت تاثیرگذاری خود را در کنار سکانس های ضعیف فیلم از دست داده، اما با این حال گوش دادن آنها بدون تماشای تصویر می تواند یادآور موسیقی متن های آشنای سینمای وسترن باشد.
