تبليغاتX
سلام سینما
 
سينما گستره آن چيزهايی است كه توضيح ناپذيرند (روبر برسون) ### فيلمها ادامه دهنده دوران كودكی اند و هر كسي با توسل به آنها می خواهد آزادتر، قدرتمندتر و جذاب تر باشد. (مارلون براندو) ### من قهرمان ناقص فيلم زندگي خودم هستم. (رابرت ردفورد) ### انسان زماني به بلوغ می رسد كه طعم تنهايی را چشيده باشد. (پل نيومن) ### بهترين فيلم من لبخند من است و لبخندها خدا را ستايش می كنند. (جك نيكلسون) ### درخشان ترين تاجی كه اشخاص بر سر می نهند در آتش كوره ها گداخته می شود. (چارلي چاپلين) ### ستاره شدن معادل با آزادی است و اين تنها معادله ‌ای است كه اهميت ندارد. (داستين هافمن) ### استعداد آدم ها در نوع انتخابهای آنها جلوه مي كند. (رابرت دنيرو) ### اگر خلقت آفرينش توصيف ناپذير است، چرا خدا بايد از ما بخواهد كه در برابرش زانو بزنيم؟ (لارس فن ترير) ### سينمای خوب چيزی است كه ما توانايی باور كردنش را داشته باشيم و سينمای بد چيزی است كه برای ما غير قابل باور باشد. (عباس كيارستمی) ### سينما پديده جالبی است چراكه قادر است تا جنبه ميرای زندگی را ضبط كند. (ژان لوك گدار) ### بهترين فيلم فيلمی است كه برای كر و لال ها ساخته شود. (سرگئی پاراجانف) ### آنان که نخواهند چیزی را تقلید کنند نمی توانند دست به خلق چیزی بزنند. (سالوادور دالی) ### زندگی گره ای نیست که در پی گشودن آن باشیم، زندگی واقعیتی است که محکوم به تجربه آن هستیم. (سوزان کی یر گارد) ### سینما آشکار نمی سازد بلکه پنهان می دارد. (کارل تئودور درایر) ### سينما توهم بزرگي است که واقعي تر از خود واقعيت مي شود. (لوئیس بونوئل)

 

مرد مرده (Dead Man)

 

کارگردان: جیم جارموش / فیلم نامه: جیم جارموش / مدیر فیلمبرداری: رابی مولر / تدوین: جی رابینوویتس / موسیقی متن: نیل یانگ / بازیگران: جانی دپ، گری فارمر، رابرت میچام، جان هارت، میلی آویتال، گابریل بایرن / محصول: سال 1995 / آمریکا / مدت زمان: 121 دقیقه

 

 

خلاصه داستان:

   ویلیام بلیک (جانی دپ) یک حسابدار است که پس از فوت والدین و جدا شدن از نامزدش در پی یافتن یک پستِ حسابداری راهی کارخانه ای در غرب و در شهری به نام ماشین، که سرمایه دار خشنی به نام جان دیکنسون (رابرت میچام) آنرا اداره میکند، می شود. اما در آنجا بزودی متوجه می شود که شغل وی در کارخانه به کسی دیگر داده شده و پس از اینکه توسط دیکنسون و سایر کارکنان مورد تمسخر قرار می گیرد به شهر باز می گردد. همان شب با دختری به نام تل (میلی آویتال) که در گذشته معشوقه چارلی (گابریل بایرن) پسر دیکنسون بوده، آشنا می شود. اما در لحظه معاشقه ویلیام با تل، چارلی نابهنگام سر می رسد و این اتفاق منجر به یک درگیری می شود که در پی آن تل و چارلی کشته و ویلیام به شدت زخمی می شود و از شهر می گریزد. دیکنسون پس از اطلاع از موضوع چند نفر آدم کش را برای کشتن ویلیام اجیر می کند. بلیک در حالی که زخمی از دست تعقیب کنندگانش فرار می کند با سرخپوستی به نام هیچ کس (گری فارمر) آشنا می شود. هیچ کس، بلیک را همراه خود به سفری دور و دراز می برد و او در شرایطی که آرام آرام  در حال مرگ تدریجی است، به کشف سلسله ای از تجربیات و شواهد در اسن سفر می رسد.

 

 

پلان آخر:

   جیم جارموش، کارگردان مستقل سینمای آمریکا، در ششمین اثر بلند خود فیلمی تحت عنوان "مرد مرده" را ساخت. اثری که همانند سایر آثار این کارگردان، بیش از هر چیز مبتنی بر مولفه های سینمای پست مدرن است، سینمایی که ساختار اپیزودیک، روایت عینی، ایهام و ابهام، تمرکز بر شخصیت اصلی و یکی دو نمونه شخصیت فرعی و پایان بندی باز و سیال از ویژگی های عمده آن به حساب می آید. مکث میان یک سکانس، محو تدریجی یک سکانس و پدیدار شدن سکانس بعدی در این اثر تا حدی جا افتاده است که به مکث میان اشعار از یک بیت به بیت دیگر شبیه است.کسانی که با اشعار شاعر بزرگ انگلیسی ویلیام بلیک آشنا باشند، بهتر متوجه این تکنیک کارگردان می شوند و از آن لذت خواهند برد. اهمیت این اثر زمانی آشکارتر می شود که بفهمیم یکی از منتقدین درباره آن گفته: "اگر تاركوفسكى مى خواست يك فيلم وسترن بسازد، فيلم "مرد مرده" را مى ساخت."

 

   "مرد مرده" روایتی شاعرانه ،طنز آلود و البته تلخ از دو مقوله مرگ و زندگی و چگونگی کیفیت این دو مقوله مجرد است و با اینکه اثری در ژانر وسترن است، اما نمى توان آنرا يك فيلم مطلقاً وسترن به حساب آورد.  "مرد مرده" در واقع به نوعی آشنایی زدایی از ژانر وسترن است،  به این معنی که استفاده از تضاد عناصر و سمبل های بکار گرفته شده در آن متفاوت از سایر وسترن های رایج سینما بویژه وسترن های کلاسیک است. به عبارت بهتر جارموش به جای آکنده کردن فیلم از تصاویر پر هیاهو و کشت و کشتار ها و یا با شکوه نشان دادن درگیری ها و قهرمان پروری به سبک وسترن های کلاسیک، بش از هر چیز تمرکز خود را حول شخصیت اصلی داستان (ویلیام بلیک) معطوف می کند و او را کسی معرفی می کند که به اجبار و بر حسب تصادف به آدم کشتن و درگیری دست می زند و در آخر هم کفه مرگ او بر کفه زندگی اش می چربد. این مرد برای کشتار و خونریزی و برنده شدن ارزشی قایل نیست و در تمامی صحنه هایی که ما در طول فیلم همراه بلیک با پدیده مرگ روبرو می شویم، عمل کشتن رقت انگیز، تاسف بار و اجباری جلوه می کند و نه عملی باشکوه که قهرمان از انجام آن بر خود ببالد. به عنوان مثال صحنه مرگ بچه آهوی کشته شده در جنگل و صحنه ی زانو زدن بلیک در مقابل مرگ بچه آهو، یا مرگ دو مامور قانون و شباهت سر یکی از آنها در میان هیزم ها با تمثال های هاله دار مذهبی مسیحیان.

 

   جیم جارموش "مرد مرده" را با نگاهی استعاری به دنیای مدرن و متعلقات آن و همچنین با ساختاری پست مدرنیستی آغاز می کند و برای نشان دادن این هدف خود از عنصر لوکوموتیو که به نوعی نمادی از دنیای مدرنیته و گذر از زمان است، استفاده می کند. او مسافران قطار را انسان هایی معرفی می کند که در گذر از هر مکان بی رحمی و یاغی گری خود را نشان می دهند و اثری از چپاول و خشونت را بر جای می گذارند. در واقع جارموش با استفاده از این سکانس ها کنایه ای به مسئله افزایش توحش بشر در گذر زمان می زند و بیان می کند که با حرکت انسان به سوی مدرنیسم اخلاقیات او در جهت معکوس ترقی می کند. اما مقصد این قطار شهر ماشین است، شهری که هم اسم آن نشان از دنیای مدرن است و هم ساکنان و اهالی آن. شهری که علیرغم صنعتی بودنش، شغل تابوت سازی در آن رواج دارد و در و دیوار شهر اکنده از علایم شکار و تخریب محیط طبیعی است و بی عفتی و بی بند و باری در شهر علنی است. جارموش ویلیام بلیک را سوار بر چنین قطاری، به چنین شهری وارد می کند، ورودی که بی شباهت به صحنه ورود قهرمان فیلم "یوجیمبو" کوروساوا به شهر نیست. بلیک قهرمانی است که در همان بدو ورود به شهر و بی هیچ گناهی محکوم به مرگ می شود و ناگزیر ادامه سفر خود را سرگردان، درون گرا، جدا افتاده فرار می کند. فراری که به مانند سفری ناشناخته در سرزمینی نامعلوم است. بلیک در این راه به طرزی اتفاقی با سرخپوستی به نام هیچ کس آشنا می شود، مردی که او نیز به گونه ای از قوم و مردمان خود دور افتاده و رانده شده است. "هیچ کس" بلیک را به سفری دور و دراز و این بار با قایق که نمادی از دنیای گذشته است، به سوی شهری سرخپوستی در کنار رودخانه "آینه آب ها" که استعاره ای از سرچشمه زندگی است، می برد. دهکده ای ساده متشکل از مردان، زنان و کودکان که به صورت واحدی اجتماعی به دور از هیاهو و قوانین شعاری با ارزش های خاص خود زندگی می کنند. به بیان خلاصه تر سفر بلیک به نوعی شبیه به گذر معکوس او از تاریخ است، گذری جسمانی و روحانی که ابتدا از دنیایی خشن، ناامن و پر از دروغ مدرن آغاز می شود و در میانه راه او را با انسانهای بی هویت و مدعی که در اوج آنها مردی مسیحی است که رفتار دوگانه ای با بلیک دارد و دست آخر به بلیک می گوید امیدوارم خداوند تو را به درک واصل کند و بلیک در جواب او خونسردانه،هوشمندانه و ملموس می گوید خداوند قبلا این کار را کرده است،آشنا می کند و سرانجام در پایان به دنیایی بکر و پاک و آرام ختم می شود.

  

   یکی از نکات برجسته این فیلم، موسیقی متن آن است که نباید بی تفاوت و به سادگی از کنار آن گذشت. نبوغ موسیقیدانی چون "نیل یانگ" در کنار سینمای بدیع و منحصر به فرد جارموش به مرز جنون هم میرسد. زخمه های هیستریکی روی سیم های گیتار در لحظات اوج گیری موسیقی بسیار بر ذهن بیننده در القای بهتر مفهوم تاثیر می گذارد.

                      

                                                                                                             نویسنده: نمو

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط آرش سیاوش در ساعت 19:43 | لینک  | 
 

جهت مشاهده نتایج جستجو می بایست کلیک چپ موس را بر روی باکس گوگول نگه داشته و آنرا حرکت دهید

نقل قول مطالب پس از گذشت حداقل یک هفته از تاریخ پست آنها و با ذکر منبع و درج لینک بلامانع است

با سپاس از بلاگفا